#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_دوم_پارت_188
و باز تصحیح میکنم:
- لطفا برو!
و من انتظار یک ب*و*س*ه روی پیشانیِ سیاهم را نداشتم! انتظار اینهمه درک و فهمیدن را هم!
دوباره ملحفه را روی صورتم میکشد کنار گوشم زمزمه میکند:
- اگر رهام مقصره.هه.نمیفهمم اگر کنار گذاشته شده.پس چرا این حضور تمومی نداره!
نمیفهمم!
و صدای دری که وابسته شده به یک آمدن و صد رفتنم!
صدای ستاره ها میاید انگار.و چه احمقانه فکر میکردم میتوان یک شب آرام داشت.یک تراسِ نرم و گرم.یک قهوه تگرگی.آ*غ*و*شی که لازم نیست لمسش کنم! و یک رهام به ضمیمه ی لبخندش!
چه احمقانه!چه بچگانه.چه .نه عاشقانه نبود.هرچه بود ب*و*س*ه ی کذایی عاشقانه نبود.مالکانه بود .شاید.خیلی شاید!!
“نگار من عذر میخوام.دستِ خودم نبود! اگر بخوای.بردار! حداقل درمورد شکایت حرف بزنیم.بردار”
فحشی که زیر لب زمزمه میکند و بعد بوق ممتد.کاش این پیغامگیر برای همیشه خفه میماند .کاش!
کاسه سوپ را کنار تخت میگذارد:
- بابا پاشو یه چی بخور! این لوس بازیا یعنی چی؟
که من هیچ وقت بلد نبودم خودم را لوس کنم! نگذاشتند که لوس باشم! هیچ وقت!
- رفتم دمِ خونشون.نگار.زدمش.یقشو گرفتم.بازم زدمش.واسه من سرشو میندازه پایین.هیچی نمیگه! تو بگو حداقل!
قلبم تیر میکشد.تنم تیر میکشد! همه چیز تیز میشود! همه چیز درد میگیرد! رهام را زد؟ کتک زد؟
چشم میچرخانم:
- بابا .برای چی زدی؟ برای چی اصلا رفتی؟
صدایش را میبرد بالا:
- باید بفهمم چی شده! باید.
و من حس میکنم چقدر باید داد بزنم:
romangram.com | @romangram_com