#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_دوم_پارت_187


چشمانش برق میزند و حسی شبیه به حسادت در من زبانه میکشد.حسادت میکنم به اینهمه خوش بودن.به اینکه با یک اسم “امیرحسین” اینقدر میشود زندگی کرد! اینقدر میشود امیدوار بود.میشود محکم بود!

روزهامان چقدر متفاوت است او زندگی میسازد با یک اسم، و من ویران میشوم در خود با همین یک اسمِ لعنتی!

- آخرِ همین هفته! توام باید باشی!

و من تا به حال حتی در مراسم خواستگاری خودم هم حضور نداشته ام چه برسد به هستی که.

هستی که چی؟ که اینقدر خوش بخت است؟ لعنت به بخت!

اصلا کاش بدبختی و روزهای بد…اصلا کاش اتفاقات ناگوار به اندازه یک زندگی راحت افتخار آفرین بودند.مثلا رکورد تنها ترین زن.رکوردِ عاشق ترین.غمگین ترین!

و تو هم رکورد بیرحم ترین مرد.و شاید تبدیل یک پیامبر به یک حسِ معمولی! هرچه هست این تعویض های بیرحمانه را دوست ندارم!

نزدیکتر مینشیند و من حس میکنم باید از همه دور شوم حتی از هستی:

- نمیخوای حرف بزنی؟ نمیخوای بگی چه بلایی نازل شده دوباره؟

نزول؟ نه.دیگر از این کلمات آسمانی برای اتفاقاتی که در مدار زندگی من میافتد به کار نبر! جیده القاب زندگیِ من دیگر پر شده! پره پره پر.

- نگار.

این کتاب توسط کتابخانه ی مجازی نودهشتیا (wWw.98iA.Com) ساخته و منتشر شده است

هیچ وقت اینقدر از اسمم متنفر نبوده ام.و در فاصله شبهای قبل تا به حال اینقدر اسمم را پرتمنا نشنیده بودم.نگار.

پدر عارفانه میگوید شاید هم پدرانه.هستی عاقلانه.یغما احمقانه.رادین بچگانه.و رهام شاید.شاید عاشقانه! نه عاشقانه.او یکجوری صدا میکند که یک درصد از احساساتی که درون آهنگ صدایش خانه کرده را هم نمیتوانم تشخیص دهم!

عصبی اش میکنم:

- خسته شدم نگار.یه چیزی بگو!

من هم خسته ام.به اندازه تو که نه ، خیلی بیشتر از تو!

روی تخت دراز میکشم.ملحفه را روی صورتم میکشم و شاید زمزمه میکنم.شاید:

- چرا اینقدر باید خودمو برای همه توضیح بدم؟

فکر میکنم اگر سوالی بگویم او میخواهد هزار بار جواب دهد و دوهزار بار سوال کند.به سرعت تصحیحش میکنم:

- دیگه نمیخوام احساساتمو برای کسی توضیح بدم! ببخشید باعث ناراحتی و دردسرتم .همیشه.هی.میشه بری؟

romangram.com | @romangram_com