#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_دوم_پارت_185


فرار میکنم و قطعا کوچه، قفس امن تریست تا آ*غ*و*ش فعلیِ رهام!

- جریان دیشب اشتباه بود.

- شاید بهتره هی اشتباه کنیم!

گوشی را پرتاب میکنم . به اتاق برمیگردم! با گریه گونه ام را به گذشته ها میکشم! که من برای این گ*ن*ا*ه زیادی کوچک بودم.که من ، دیشب من نبودم!

رهام چقدر عوض شده! چه بد شده .میگوید بیا اشتباه کنیم.من عاشق این گ*ن*ا*هکاری ام که روزی پیغمبر زندگیم بود؟ او عوض شده.ع*و*ض*ی هم شده؟

تلفن زنگ میزند من اما نا ندارم حتی زنگ ها را بشمارم!

طاق باز میخوابم، اشک از چین نگاهم میچکد.همین دیروز برنامه ریختم! قورمه سبزی درست کردم!

همین دیروز گذشته را دود کردم!

مردِ من به زن نامحرم دست هم نمیزد! مردِ من خوب بود.مردِ من حتی با ه*و*س هم نمیب*و*سید!

مردِ من دیشب مردانگی نکرد!! این مرد دیگر مردِ من نیست!

میگفت با اجبار اگر خدا را به یاد بیاوری به اشارتی فراموشش میکنی.او به من درس زندگی داد! به اجبار مرا معتاد سجاده های بی آلایش کرد! او معلم نه او رسولم بود! رسالتت کو مردِ مرد؟

رهام بتِ من بود.

س*ی*ن*ه ام میسوزد.دستم را به لبه چوبی تخت میگیرم.میخواهم بلند شوم اما اگر آتشِ این دامان بگذارد! میسوزم.گریه میکنم و مینالم:

- بتِ من.چرا خودتو شکستی؟

بلند میشوم! برنامه ی مزخرف و بی ثمرم را از دیوار میکنم! پاره میکنم!

مردِ من.داری نگار را به گند میکشی! میفهمی؟

داری به لجن میکشی عشقمان را! تو مرد بودی.میگفتی خجالت میکشی.تو از من و آن پیرهن تنت.از ب*و*س*ه های قدیم.تو از آ*غ*و*شی که دیگر ندارم خجالت میکشیدی!

مردانگی میکردی.میگفتی حالا که زن رفیقِ نامردم شدی دیگر نگاهت هم نمیکنم! حرص حرفهایت را هم که کنار بگذاریم، مگر یک پیغمبر هم میتواند به گفته های خودش بی اعتنا باشد؟! مگر میشود؟

صدای تیک قفل در .اشکم را پاک نمیکنم! از که بایدبترسم؟ از پدری که قلبم از هرکسی برایش عریان تر است؟

نزدیک تر میاید.اشک هم انگار که قصه ی تازه ای نیست.ب*غ*لم میکند.

- نگارم.

romangram.com | @romangram_com