#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_دوم_پارت_183


- چته؟

من از این فاصله هایی که هی کم و کمتر میشود میترسم.نمیفهمی؟ نه؟ زمزمه میکند:

- بیولوژی ام نخونده باشی میفهمی چه مرگمه!*

آّب دهانم را قورت میدهم.چشم میبندم:

- باید برم.

نزدیکتر نیا.

- باید.

یک قدم دیگر بیایی.یک قدمِ دیگر جلوتر بیایی دیگر نمیگذارم برگردی!

- نگار!

چشم میبندم:

- نیا.

- چرا پام نموندی؟

چرا رها نمیکند این درد را ؟

- من.

کاش میشد در شعاع سه هزار کیلومتری ام کسی رد نشود.کسی نیاید.کسی نتواند که گذر کند!

- باید تورو از دست میدادم!

حالِ امشبش یک حالت بیشتر ندارد.رهام دی وا نه شده! دیوانه!

- رهام!

چشم باز میکند.آب دهانم را سخت قورت میدهم.میشود به روی چشمانم نیاوری؟ میشود به روی نگاهم نیاوری که چقدر دلم برای آ*غ*و*شت تنگ شده؟

میشود خودت را به نفهمیدن بزنی؟

- بذار برم!

romangram.com | @romangram_com