#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_دوم_پارت_182


سرم را به چپ و راست تکان میدهم:

- چقدر احمق شدی.چقدر.

باز نزدیک میشود.باز دلم میخواهد عقبتر بروم.باز نمیشود!

- باید منتظرم میموندی.

اشک بی طاقت میچکد.حرف بی طاقت بیرون میریزد:

- چقدر بی منطق شدی.

نزدیکتر میاید.عقب بروم؟ نروم؟

- باید حسم میکردی!

-چقدر خیالباف شدی.تو خرافاتی نبودی!

- باید.

صدایش میلرزد.نمیلرزد؟

اشکم را پاک میکنم:

- حقیقتو میدونی و باز میخوای منو مقصر جلوه بدی.

عقب میروم و دستم را روی س*ی*ن*ه میگذارم:

- من از همه بی گ*ن*ا*ه ترم! من از همه وفادار ترم.اما هردوتون منو متهم میکنید به بی وفایی!

من. نامرد بعد از تو حیفم میومد اون روزارو زندگی کنم! من هزار بار حقیقتو نوشتم.تو زحمت خوندن نمیدی.تو.

لب پایینش را میگزد:

- حقیقت نوشته نمیشه.خونده ام نمیشه.حقیقت دقیقا اون چیزیه که همیشه سعی میشه پنهون بمونه!

- هیچ وقت چیزی رو ازت پنهان نکردم!

چه اصراری به کم کردن فاصله ها دارد؟ من از نزدیکی ات گر میگیرم.میفهمی؟

دستی به گونه داغم میکشم! کلافه سرم را روی شانه چپم ول میکنم :

romangram.com | @romangram_com