#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_دوم_پارت_181
دو دستش را به پشت گردنش تکیه میدهد:
- هه.به چی میگی تفاهم؟ هوم؟
نزدیکتر میروم.لحنم برای چه نرم میشود؟ برای که؟
- ما همدیگرو درک میکردیم!
دستانش را از هم باز میکند:
- تفاهم فقط درک کردن نیست.
باز داد میزنم.باز بچه میشوم. باز کور میشوم.باز کر میشوم:
- هست.هست!
او هم جلوتر میاید:
- من و تو توانایی تحملِ تفاوتای همدیگرو نداشتیم.
کف دستم را به س*ی*ن*ه میکوبم و باز داد میزنم:
- من تحملت میکردم!
چشم میبندد:
- داد نزن!
و انگار که از تفاوت ها بگوید و انگار که من تحمل نکنم و انگار که ما در اوج تفاوت دست و پا بزنیم:
- میزنم!
- بچه شدی؟
بغض میرود که باز شود.میرود که گند بزند به همه چیز اما در نطفه کورش میکنم:
- نه.تو احمق شدی .حالا زندگیت گند شده.چرا گذشترو به گه میکشی؟
خیره نگاهم میکند.از آن نگاههایی که تاب و قرار را میگیرند.زمزمه میکند:
- نمیدونم!
romangram.com | @romangram_com