#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_دوم_پارت_178


چشم روی هم میگذارم.بگذارد دهانم بسته بماند!

- چی باید بگم؟

تکیه میدهد:

- در مورد شکایت.درمورد شکایت باهاش حرف بزن!

سر تکان میدهم یعنی خودم حرف نمیزنم.خودم دعوا میکنم.اما با شوهرم نه.با یغما!

و باز سکوتی که بی نهایت مسخره شده!

- شمال بودین؟

سر تکان میدهم و به گرامافون قدیمی که بلااستفاده مانده خیره میشوم.و درست چند قدم آن طرف تر ال سی دی که اصلا ربطی به قدمت فضای کناریش ندارد.چرا تا به حال به این قضیه فکر نکرده بودم؟

- من یه کم زود قضاوت کردم!

برمیگردم سمتش.سر کج میکنم:

- یه کم؟

مطمئن میگوید:

- فقط یه کم!

پررو.پررو.تو چرا ادم نمیشوی؟

به تلوزیونی که بی صدا تصویر دارد خیره میشوم.خاموشش میکند! باز نگاهش میکنم! این یعنی فقط به من توجه کن.این یعنی من اینجام!

- باید صبر میکردی!

ناباور میخندم.دستم را زیر ب*غ*ل میزنم:

- صبر میکردم؟ ببخشید؟ برای چی ؟ برای کی صبر میکردم؟

اخم آلود میگوید:

- برای من.برای من باید صبر میکردی!

طولانی چشم روی هم میگذارم.دستانم را از هم باز میکنم:

romangram.com | @romangram_com