#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_دوم_پارت_177
سرش را بالا میگیرد:
- دلیل از این بالاتر برای شکایت؟
متعجب نگاهش میکنم.میخواهم بگویم پس من چی؟ ولی نمیگویم.اصلا امشب هرچه میخواهم بگویم نمیشود!
- حس میکنم با این جمله اگر حرفیم واسه امشب بود .دیگه نیست!
میخواهم بلند شوم:
- با روشنک حرف زدم.
میخواهم بیتفاوت باشم.میشود؟
- منم باهاش حرف زدم.
نگاهم میکند.چشمانش ترسیده .نترسیده؟
- چی گفت؟
یکی از ابروهایم را بالا میاندازم:
- حرف زدیم دیگه.
این یعنی نپرس.یعنی ببخشید اما به تو ربطی ندارد! پا روی پا میاندازد و تکیه میدهد! چیزی نمیگوید.من هم پاسخی برای سکوتش ندارم! مسیج دادی که حرف بزنیم.حرف بزنیم و تصمیم بگیریم.برای چه حرف نمیزنی؟
با انگشت اشاره لب پایینش را به داخل دهانش فشار میدهد.نگاهش میکنم و او انگار از نگار چشم میگیرد! آنقدر بینمان سکوت فریاد میکند که صدای قورت دادن آب دهانش را به خوبی میشنوم!
- حرفی نیست؟
نگاهم میکند:
- من بهش بگم یا خودت؟
چشم تنگ میکنم:
- به کی؟
کلافه دستی به موهایش میکشد و پوزخند میزند:
- شوهرت!
romangram.com | @romangram_com