#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_دوم_پارت_176


من هم مشتی به پایش میزنم و تصنعی گریه میکنم:

- هان؟

میخندد.

گوشی اش را روی میز میگذارد.دست به س*ی*ن*ه میشود! نگاهم میکند! نگاهش میکنم! چشم میگیرد.چشم میگیرم! ما از همان ابتدا همه چیزمان نوبتی بود!

- رادین میشه بری تو اتاقت؟

بازو ام را میچسبد:

- میخوام پیش نگار باشم!

دندان روی هم میفشارد.نگاهم میکند! انگار که تقصیر من باشد! و انگار که او نداند رادین هم دیگر رادین گذشته نیست! یاد قد کوتاهش میافتم.یاد شب یلدا.یاد صدای دویدنش روی سنگ راهرو.هندوانه به دست دوید سمت اتاقش و به امر پدرش که میگفت روی تختی اش را کثیف نکند چشم گفت!

موهایش را میب*و*سم:

- برو تو اتاقت زود میام پیشت!

دوباره زیر گوشم زمزمه میکند:

- میمونی؟

کلافه نگاهش میکنم:

- برو رادین!

لب میگزد و بی حرف به اتاقش میرود. دوباره دست به س*ی*ن*ه میشود! نیشخند میزند:

- میبنید؟

سوالی نگاهش میکنم.چه میبینم؟ رهام را ؟ بازو های دوست داشتنی اش را ؟ بله میبینم!

خم میشود و آرنجش را روی زانوهایش میگذارد.سرش را پایین میاندازد.پاشنه پایش را بالا میاورد و پنجه ها را به بازی میگیرد.و گاهی برعکس.پنجه برزمین میگذارد و پاشنه با سنگ سرد خانه آشتی میکند!

سرش را بالا نمیاورد اما نگاهش را چرا:

- دیگه به حرفم گوش نمیده!

دندان روی هم میفشارم.میخواهم بگویم نیامده ام تا درباره ازدست رفتن تربیت بچه ات حرف بزنیم.نیامده ام تا بحث کنیم و آخرش دعوا.میخواهم ها.اما نمیتوانم بگویم!!

romangram.com | @romangram_com