#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_دوم_پارت_174


اشاره ای به ساعت روی دیوار میکند:

- از ده گذشته!

سر کج میکنم:

- حالا یه اینبار که عیبی نداره!

دستش را به پشت شلوار راحتی اش بند میکند:

- تو کلت چی میگذره دختر؟ هوم؟ دلت واسه این پسره تنگ شده؟

هول میشوم:

- نه.نه بابا فقط میخوام برم رادینو ببینم همین!

سر کج میکند:

- همین؟

نفسم را خسته و له بیرون میریزم:

- بابا.میخوایم در مورد همین قضیه ی .

- زود برگرد!

و به سمت اتاق خوابش میرود.چشم روی هم میفشارم.دوست دارم ب*غ*لش کنم.بب*و*سمش و بگویم برای قوی ماندنم دعا کن!

مانتوی یشمی رنگم را تن میکنم.شال مشکی را سخت و سفت میبندم.یواشکی و خجالتی.اما ارایشم را هم تجدید میکنم! هدیه ی رادین را هم زیر ب*غ*ل میزنم!

در را آرام میبندم.چرا اگر پدر صدای در را بشنود خجالت میکشم؟ چه احساساتی!

تا به حال این ماشین اینقدر سرعت را به خود دیده بود؟ نه ندیده بود!

پارک میکنم.نفس عمیقی میکشم! زنگ در را میفشارم.حسِ یک جنگِ بی صلاح را دارم! نه اشتباه میگویم.هر دو جنگجوییم اما جنگی دیگر باقی نمانده!

بدون اینکه بپرسد کیستم در را باز میکند! سعی میکنم به هیچ یک از زوایای این خانه نگاه نکنم! نکه علاقه ای به این خانه و حیاط و تعلقاتش نداشته باشم .فقط نمیخواهم خاطراتمان احیا شود.همین!

در باز میشود.رادین با سر و صدا میپرد ب*غ*لم! میب*و*سمش و او انگار دلخوری چندی پیش را از یاد برده! چشم میبندم و او با خوشی میب*و*ستم:

- دلم برات تنگ شده بود.

romangram.com | @romangram_com