#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_دوم_پارت_173
- به به ببین چه کرده!
میخندم و قاشقی به دهان میگذارم.لیوان آب را سر میکشد:
- فکراتو کردی؟
برنج های بیچاره را قورت میدهم.دستم را جلوی دهانم مشت میکنم:
- اووم.خوب .شما مشکلی با این قضیه ندارین؟
بدون اینکه نگاهم کند میگوید:
- با اینکه دوست ندارم دیگه این پسره پاش به خونمون باز بشه.اما خوب به نفعته!
قلبم میریزد.این پسر اسم دارد.از همه مهمتر دل دخترت را باز عاشق کرده.باز!
کلمات هزار بار کنار هم ردیف کردم که نه به او بربخورد ، نه غرورم جریحه دار شود، نه.اصلا یک جوری نوشتم که نه سیخ بسوزد نه کباب ” سلام ! ممنونم. با پدرم در مورد پیشنهادت صحبت کردم. اگر دردسری براتون نداره مشکلی نیست! باید چیکار کنم؟”
و من میدانستم باید سالهای سال بنشینم تا جوابش را بگیرم! و من میدانستم که اهل مسیج دادن نیست! و من میدانستم که.صدای مسیج و تعجب بی نهایت من:
” سلام اگر میتونی امشب بیا اینجا در موردش حرف بزنیم! اگر دوست دارین.”
لبخند میزنم.من نمیدانستم.من نمیدانستم که چقدر تغییر کرده ای! چقدر!
زیر چشمی به بابا نگاه میکنم.عینکش را روی سرش میگذارد و روزنامه را میبندد:
- Wieder was willst du Mädchen?
میخندم.بلند و از ته دل! خوشحالم.از پیشنهاد رهام خوشحالم و با هر تلنگری خنده ها را بیرون میریزم!
رو به رویش میایستم:
- با اینکه نفهمیدم چی گفتی بابایی اما .
- چی میخوای ؟
- میشه.میخواستم برم یه سر رادینو ببینم!
ابرو بالا میاندازد.بلند میشود:
- این موقع شب؟
romangram.com | @romangram_com