#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_دوم_پارت_171
- یعنی چی؟ چطور؟
- طلاقت نمیده؟
و انگار شکستنی از ارتفاعی میافتد.صدایش از پشت گوشی میاید!
-درسته!
- من.اگر بخوای.
من چه میخواهم؟
- ازش شکایت میکنم تا طلاقت بده! شکایت میکنم.
سرم انگار که برای این تن زیادی باشد! به یخچال تکیه میدهم.صدایم خودش دیوانگیست!
- چی میخوای ازم؟
- چی میخوام؟ هیچی.من چیزی نمیخوام! فقط گفتم شاید.شاید به کمک احتیاج داشته باشی! همین!
و همین نبود.اینهمه خواستن همین نبود!
چه دوستت دارمهای یواشکی که نوشته میشوند اما خوانده نمیشوند!
امروز دوباره نوشتم از خوبیِ ناگهانیت ، از انسانیتت نوشتم! از اینکه دلم نلرزید فقط دوباره از نو.از اول، از همان ابتدا عاشقت شد! از همان احساس نخست جوانه زد! امروز نوشتم و از تو هم نوشتم! از اینکه مرا بدون تعارف دوباره اسیر کردی! و من مطمئن شدم که نمیشود رهام روی این کره خاکی باشد، نفس بکشد ، زندگی کند و این زنِ تنها دوستش نداشته باشد! تو و ضربان قلب من یک اختلافی دارید و هیچ کدام دم نمیزنید!
هستی زنگ زد.فحش داد.داد زد.خندید.خوشحالی کرد که چه؟ که امیر خان بالاخره میاید خواستگاری.بالاخره رسمی اش میکند.بالاخره مرد شده است.بالاخره عروسش میکند! و من یک حسرت گنده در دلم باد شد.رها شد و به آسمان آرزوهایم پرواز کرد!
دیروز که از شمال برگشتیم به سینا سر زدم.برایش گفتم که رهام چه گفت.و گفتم چه میخواهم! چه میخواهم از او و زندگیم! لبخند زد و خواند” من ترک عشق و شاهد و ساغر نمیکنم صدبار توبه کردم و دیگر نمیکنم” که من حس کردم حافظ این شعر را برای همه عمر من گفته است ، فقط برای من!
فندکش را روی میز پرت کرد و پهن تر خندید ” میخوادت باز دیوانه.میخوادت”
رویا هم نباشد ،دروغ هم نباشد، حسِ شیرینی بود.تکرار کلمه میخواهدت حتی اگر واقعیت نداشته باشد باز نوچ میکند دلم را!
انگشتان دلم بهم میچسبد و من اصلا دوست ندارم این شیرینی را با هیچ آبی شستشو دهم! امروز خیلی ناگهانی خیلی یکدفعه ای شروع کردم به تمیز کردن خانه.آنهم از نوع زیربناییش! خاطرات را که خوب زیر و رو کردم سرِ جایشان گذاشتم و رفتم سراغ کمد.آنجا هم ساعتی از گذشته پرسه میزد! لباس عروس نپوشیده.لباس عروس پاره ام هنوز گوله شده در جعبه اش بود! نگاهش کردم چرخیدم و فهمیدم که اصلا هم زیبا نیست! اصلا.با تمام وسایل هایی که یغما برایم خریده بود کنار در گذاشتم تا با آژانس به خانه شان بفرستم! لیست کوچکی که از شروع زندگی جدید طرح کرده ام را روی دیواره پشت در نصب میکنم! اول از همه جمله بلند”دور ریختن گذشته ها” را خط میزنم! گزینه بعدی “یک شام خوشمزه با پدر”
در حالی که پیاز های نگینی را درون ماهیتابه میریزم تلفن زنگ میزند.گوشی را بین کتف و گوشم نگهمیدارم:
- مرسی روشنک جون.شما خوبین؟
صدایش چقدر غریب است:
romangram.com | @romangram_com