#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_دوم_پارت_170


- خوبه ها.کاش بیشتر میگرفتم!

سر تکان میدهم و ساندویچم را درست میکنم!

- رهام زنگ زد!

خیارشور از دستم رها میشود! برش میدارم و بدون اینکه نگاهش کنم میگویم:

- چقدر این موبایل شما امروز …

- گفت.حتما باید با خودت حرف بزنه!

- چی گفت بابا؟

گازی به ساندویچ میزند:

- میگم که با خودش حرف بزنی بهتره!

نصف ساندویچ را میخورم.بابا هم .سفره را جمع میکنم و ترجیح میدهم مثل همیشه باقیمانده اش را خورد خورد بخورم!

آشپزخانه کوچک را تمیز میکنم اما تمام حواسم پی یک تماس است! پی کار واجبی که بابا خبر دارد و نمیگوید! پی یک رهام!

بالاخره گوشی را برمیدارم! در کشمکش لطمه به غرورم صدایش سقوط را به خاطر زنوانم میاورد!

- چه عجب.

و من چه بی دست و پا که نمیتوانم بگویم “عجب است”

- مثه اینکه کاری داشتین!

زلزله هم اینقدر تخریب نمیکند که صدایت نگار را!

- حتی یه خبر از رادین نمیگیرین!

و او خودش خوب میداند که با قلب من چگونه بازی کند! نه. او نمیداند کش دادنِ مکالمه دو نفرمان چه دردی دارد! نمیداند که خودش یک خودکشیست برای قلبِ بیمارم!

سکوتم را که میشنود به حرف میاید:

- یغما.اذیت میکنه درسته؟

اگر به التماس های گاه و بیگاهش.اگر به تلفن های مکررش.اگر به طلاق ندادنش بگوییم اذیت! بله.اذیت میکند! زمزمه میکنم:

romangram.com | @romangram_com