#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_دوم_پارت_152
- احوال آقا رادین خودم؟
و میخندد و من گاهی دلم میخواهد خنده های رهام وارش را بب*و*سم!
- بابا جون نیست؟
موهایش را میب*و*سم:
- نه.ولی الاناس که دیگه بیاد! راسی.غذای مورد علاقتو درست کردم شیطون!
چشمانش برق میزند:
- چی؟
بینی ام به بینی ریز و زیبایش میمالم و پر صدا میخندم:
- اگه گفتی؟
جواب نمیدهد.در نگاهم خبره میماند.ناگهان ب*غ*لم میکند:
- میشه برگردی خونه؟
لبخند میرود که گورش را گم کند اما نمیگذارم.با حوصله روی پایم مینشانمش.خوشش نمیاید و دوباره کنارم جا میشود:
- نگار.به خدا بابامم دوست داره برگردی!
قلبم میلرزد.این لبخند واقعیست.پدرت دوست دارد؟ او الان اصلا در شرایطی نیست که به کسی یا به چیزی علاقه مند باشد! رهام حتی نمیداند از خودش چه میخواهد.هه.دوست دارد!
با اینکه امروز غروب بدجور حرص و حسادتش را دیدم! با اینکه میدانم رهامم کمی رهامِ من شده! با اینکه میدانم فراموشم نکرده و این عشقِ به این راحتی دست از دلش برنمیدارد اما از عمق وجودش احساسش به من را انکار میکند و من دیوانه میشوم از این قضیه!
مگر میشود کسی را دوست داشته باشی و بتوانی اینقدر راحت با او سرد و خشن برخورد کنی.بعد انگار دستی تکانم میدهد”تو مگه خودت عاشق نیستی و اینقدر سخت شدی؟”
دستم را میکشد:
- چرا اینقدر دعوا میکنید؟
نگاه بی جوابم پاسخگوی تمام سوال هاست. خیز برمیدارد سمتم و در گوشم میگوید:
- هیچ کدوم از کاپ کیکارو نذاشت بخورم.
اخم میکنم:
romangram.com | @romangram_com