#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_دوم_پارت_151


شانه رادین را در دست میگیرم! بدون اینکه نگاهش کنم میگویم:

- میشه امشب اینجا باشه؟

نگاه سنگینش دیوانه ام میکند بالاخره نگاه از کتانیِ طوسی ام میگیرم! دستش را به کمر زده و حس میکنم که وای.چقدر با این تیشرت جذبِ مشکی لعنتی شده! چقدر!

- رهام خرِ کیه.؟

باز تلخ شد.باز .کلافه نچی میگویم و سر کج میکنم!

با پایم روی آسفالت ضرب میگیرم:

- جوابتون پیش من نیست! بمونه یا نه؟

ناراحت شد که بی ادبانه جوابش را دادم ؟ نه؟ آخ که چه خری هستی تو دختر! اینبار بدجور میلرزم از نگاه خیره اش.لب میزند:

- بمونه!

رادین با خوشی دست مشت شده اش را بالا پایین میبرد و فریاد میزند”اینه”

دستی به سرش میکشم.خوب.خوب.خوب برو دیگر!

نگاهش میکنم! منتظر چه ایستاده؟

- حرفی مونده؟

ده انگشتش را .همه ده تا را در مویش فرو میکند و با تاخیر همان مسیر را عقب گرد میکند و روی صورتش میگذارد!

دستی پشت گردنش میکشد! راه کج میکند و من فکر میکنم حتی از پشت هم دیوانه اویم!

دستش را در جیب شلوار جینش فرو میکند و ناگهانی دوباره برمیگردد! داد میزند:

- رادین فردا صبح ساره میرسه!

و من انگار قلبم دیگر نمیتپد! ساره؟ ساره کدام جهنمیست که نامش آتش میزند به دلم؟

آن افسانه یونانی که برایم خواندی را یادت هست هنوز؟ درباره خدایی که فرزندانش را تنبیه کرد و آنها را به عالم اموات فرستاد؟ و اینکه چگونه پسرِ کوچکش میخواست برای زوج گرفتن با یک داس خودش را ختنه کند؟

شاید کمی اغراق آمیز باشد…اما.من همین حالا کاملا میفهممش!

با حوله دستم را خشک میکنم ، پفکی را در ظرف بزرگ میریزیم و کنارش مینشینم:

romangram.com | @romangram_com