#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_دوم_پارت_150


- تاریخ مصرف؟ تاریخ مصرف نگار؟

چشم میبندم.چه بگویم؟ مگر حماقت گذشته میگذارد حرفی بزنم؟ مگر غیر از پس زدنت کاری از دستِ دلم برمیاید؟ مگر غیر از تحقیر و بی اعتبار کردنِ عشقِ گذشتت سلاحی دارم در این جنگ نابرابر؟

- دوباره باید تکرارش کنم که حق نداری رادینو از من دور کنی؟ یا چه میدونم هر چرت و پرتی رو درمورد احساس من تو گوشش نخونی؟

زمزمه میکند:

- گفتم که من دیگه حق خیلی چیزا رو ندارم!

و پوزخند میزند و دوباره دلم برای مظلومیتش کباب میشود! تنها جمله ای که به ذهنم میرسد لعنت فرستادن به یغماست! اما همچنان پوسته ام مثلِ یک ماده ببر زخمیست! برای ضربه ی آخر جلوتر میروم:

- بهتره داد کشیدن سره منم به لیست حق های ممنوعت اضافه کنی!

چرا پوزخند نمیزنی؟ هوم؟

- شاید جسما نگارو بتونی از زندگیت بندازی بیرون! که موفقم شدی! اما اینو مطمئن باش خاطره ها و لطفهایی که آدما تو بدبختی بهم روا دارن از یادِ هیچ کس نمیره! همونطور که یه نشونه هایی از تو خواهی نخواهی تو زندگیِ من دهن کجی میکنه! اینبار خیلی بیشتر از خیلی نزدیکش ایستاده ام:

- آقای آذر! اثرِ انگشت ما هیچ وقت از زندگیایی که بهشون دست میزنیم پاک نمیشه! تلاشت منو به خنده میندازه!

در گوشش زمزمه میکنم:

- من پاک شدنی نیستم!

و عقب میکشم و چشمان سرخ و نفس داغی که در صورتم فوت میکند دقیقا مثل گذشته هاست! خودش است.خوده خودش!

انگار تازه چشمانش رادین را میبیند! دستش را میگیرد و به شدت غریبانه لب میزند:

- بریم بابا.

رادین بدقلقی میکند.دستش را میکشد:

- من میخواستم یه عالمه حرف بزنم!

چشمانش را روی هم میفشارد و درد میکشد از پسرش! رادین لب میچیند و نگاهم میکند:

- من هنوز ب*و*ست نکردم!

رهام چشم باز میکند و به سرعت نگاهم میکند!

سرم را پایین میاندازم و رهام که با تاسف چندبار سر تکان میدهد . نمیدانم چرا از نگاه به چشمانش خجالت میکشم! انگار بزرگیست که سهوا سرش داد زدم و بی احترامی کردم! اصلا حسِ مرد قدیمم را به من نداد فقط حالا حس میکنم از دادهایی که سرش کشیدم نادمم!

romangram.com | @romangram_com