#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_دوم_پارت_153


- عیبی نداره .بازم برات میگیرم عزیزم.

دوباره نزدیک میشود و خیلی آرامتر میگوید:

- اینقدر داد کشید.بعد نشست جلو یخچال یه عالمِ گریه کرد!

قلبم میمیرد.ناخوداگاه دستم را به سمت چپ س*ی*ن*ه ام بند میکنم.

- یه چیزِ.

دستم را جلوی صورتش میگیرم.لب میزنم:

- بس کن رادین!

چشمانم را میبندم.دلم میخواهد همین حالا بروم آنقدر تکانش بدهم .آنقدر بزنمش که هوای کینه از سرش بیفتد.بیفتد و مثلِ بچه آدم بیاید و اعتراف کند که دلش برایم تنگ شده! که اینها همه نمایش است!

نفس میکشم تا خفه نشوم.ب*غ*لش میکنم و سعی میکنم نه تنم بلرزد و نه صدایم:

- رادین جان! من خیلی دوست دارم از تک تک رفتارا و لحظه به لحظه حالِ پدرت بدونم! اینو خودتم میدونی اما.دیگه نمیخوام مسائلی که تو خونتون اتفاق میفترو به من خبر بدی! رادین!

موهایش را به بالا هدایت میکنم:

- رهام تنهاست.

و بغضم انگار که دارد میشکند.انگار که دارد خرده هایش در گلویم فرو میرود.انگار که دارد میکشد مرا!

با صدا قورتش میدهم.گونه اش را با کف دستانم قاب میگیرم:

- بابات خیلی تنهاست.ازت میخوام.میخوام بشی همون رادینِ قدیم.همونی که جز باباش به همه بی اعتنا بود اونقدر که.رادین

نفسم چرا بالا نمیاید:

- بهش نشون بده که هنوزم قهرمانِ زندگیته! من هیچ وقت نتونستم به پدرم نشون بدم که چقدر دوسش دارم.که چقدر برام مهمِ.اما تو باید اینکارو بکنی!

اشکی که میخواهد سرسره بازی کند را از خوشی محروم میکنم:

- خ*ی*ا*ن*ت دیده.

تنم میلرزد:

- نارو خورده.

romangram.com | @romangram_com