#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_دوم_پارت_139
و من خو گرفته ام با این شور.
آرامشم تویی.
و من حس میکنم دلم هیچ آرامشی را نمیخواهد و میخواهد! دلم میخواهد یک چیزی بگوید که بخندم! یا یک چیزی که گریه کنم! کلا یک چیزی بگوید که انرژیِ بی نام درونم بهانه ای برای راهیابی به دنیای بیمزه ام داشته باشند!
حافظه ی دستان من پر شده از دامان تو.
یا خودم را با نگاههای قدیمی اش دار میزنم آخر، یا این باندهای شیک و مشکی را خورد میکنم!
نداری، خبر زحال من نداری.سیب آدمم بیقرار یک بغضند!
یک آلبوم میگذرد.یک عالم حس میگیرم با واژه های پر معنایی که حسابی کمر سطرها را خم کرده اند.
- چرا کهربا؟
بعد از یک آلبوم سکوت سوالم مسخره بود؟ نه نبود.و او بدون هیچ تعجب و تاملی میگوید:
- کهربا اول یه سنگِ نرمِ بعد از مراحلی تبدیل میشه به سخت ترین سنگی که امکان شکستش وجود نداره.ما چهارتا اون اوایل باهم خیلی فاب نبودیم.ریشه های دوستیمون سست بود و درست موقعی که فکر برپایی این کافه به ذهنم رسید مام کهربا شدیم!
شانه بالا میاندازم:
- معناش زیاد برام مهم نیست! اسمِ قشنگیِ.این مهمه!
لبخند میزند و کاسه خالی از بستنی اش را کنار میگذارد.
- زنی.بچه ای.
سر تکان میدهم.او شانه بالا میاندازد:
- به یه سینایی مثه من زنم میدن؟
میخندم.به صندلی تکیه میدهم ،اوهم! دستم را زیر ب*غ*ل میزنم:
- برای چی ندن؟ تویه هنرمندی،یه خطاط و نوازنده ی.
سر تکان میدهد:
- نوازنده ی؟
چیزی ندارم بگویم.من اصلا اورا نمیشناسم! آرنجش را به میز تکیه میدهد:
romangram.com | @romangram_com