#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_دوم_پارت_140


- من هیچ ویژگی منحصربه فردی ندارم که کسی دخترشو بده به این خطاط و نوازنده ی خالی!

دستم را از هم باز میکنم:

- تو آدم با احساسی هستی!

باز میخندد، پاکت سیگارش را درمیاورد:

- من شام و نهارم با صدای نر و مادهِ تار میگذره.صبحانه و بامدادای بی خوابم با قلم نیای سرخ و کاغذای ابر و باد.هیچ دختری اینقدر قانع نیست!

و میخندد! من هم! سیگار را گوشه لبش میگذارد .در جدال بین روشن کردن فندک و تمرکز لبهایش میگوید:

- گاندی توی بیست و دوسالگی سه تا بچه داشت.موتزارت سی تا سمفونی.بادی هالی مرده بود! سینا داره سی سالش میشه هنوز یه سیاه قلمِ قاب شده نداره.

و دوباره قاه قاه میخندد. و من اینبار اصلا به بدبختی و زخم های عمیق روحش نمیخندم!

خیلی ناگهانی خیلی بی موقع میپرسد:

- بعضی از غروبا میای اینجا.یه چیز مشخصم نمیخوری.حرفای تکراری نمیزنی و دلم میخواد پولی رو حساب نکنی اما تا آخرشم میدی و میری.

شانه بالا میاندازد:

- به کجا میخوای برسی؟

قلبم میلرزد! زنگ صدایش هنوز در گوشم میپیچد و من مثلِ یک دخترکوچولو در حیاط قدیمی خانه بالا پایین میپرم و دنبال چادر گلگلی ام تا در را باز کنم! این زنگها تداعیگر همه چیز هستند جز فراموشی! لعنت به فراموشی!

کف دستِ راستم را به بازوی چپم میکشم:

- همیشه میگفت رفتن بهتر از رسیدنِ!

لبخند میزند و پک عمیقی لابه لایش:

- جدی؟ دلیلشم میگفت؟

پلک میزنم:

- شاید اگر میپرسیدم میگفت!

که من هیچ گاه کنار او به علت هیچ معلولی فکر نمیکردم!

فیلتر سیگار را روی میز خاموش میکند:

romangram.com | @romangram_com