#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_دوم_پارت_138


- این چیزیِ که میخوای؟

و من با میلیون ها تاخیر.با ساعت ها دلهره.با یک تاخیر بی دلیل زمزمه کردم:

- همینو میخوام.

و من برای هزارمین بار به او نداشتنم را گوشزد کردم اما یغمایی که من میشناسم تا خوده خطر را در یک قدمی اش نبیند هیچ عکس العمل منطقی از خود نشان نخواهد داد.

امروز برعکس تمام این هفته بیقرار،کسل، و حس میکنم کمی نگار نیستم! مدتیست مینویسم.نکه با نوشتن مشکلی را بتوان حل کرد! مثلا رفرش قلبم.نشدنی ترین اتفاق این روزها! نکنه بتوان به رنجی پایان داد! فقط این واژه هایی که بی مخاطب مانده اند به دست صاحبشان هم نرسند باز این دلِ صاحب مرده حرفش را گفته.

آنقدر تنها و غریب شده ام که دیگر حرفم را به یک مشت کاغذ میگویم.دردآورتر زمانیست که اینقدر طبیعی سر خط مینویسم” دفتر عزیزم! میدانی.؟” و او هیچ نمیداند و من هر صفحه این دیالوگ مزخرف را تکرار میکنم! و گاهی هم که خشم وجودم را گرفته قلم را بیش از حد میفشارم”دفتره لعنتی.میشنوی.؟” و او باز نمیشنود ولی من باز حرف های تلنبار شده را فریاد زده ام.

و این خودش پر از حسِ قشنگ است.سرشار از لحظات خوبی که او لبخند میزد و من حس میکردم بهار شده! و حالا با هر خط از خوشی گذشته و پشیمانی حالا، حس میکنم هرلحظه زم*س*تان در من تداعی میشود! و این است خاصیت تنهایی!

دفتر جلد چرمی با یک بند بلند را زیر ب*غ*ل میزنم.خودکار مشکیِ بیکم و یک عالمه حرف برای نوشته شدن را با خودم به کهربا میبرم.

کافه ای که نزدیک خانه و توسط چند دانشجوی عجیب برپا شده! از آنهایی که درویشانه خرقه میپوشند گاهی لباسهای سنتی با خطاطی های “خلیج همیشه فارس” و ریش های بلند و موهای مجعد خرمایی! عینک های دایره ای شکل و دستبندهای چرم و اصیلی که دور دست پرمویشان میبندند! نامش کهرباست.اسم کافه را به اندازه فضای غریبانه اش دوست دارم. و من حس میکنم هر وقت در این کافه ی سراسر آرایه مینشینم و هربار عصرانه ای میخورم که قبلا امتحانشان نکردم چقدر از دغدغه های مسخره ای که تمام زندگیِ ام شده اند دورم.چقدر!

- دو سه روزی ازت بیخبر بودیم!

لبخند کم جانی میزنم و انگشت شصتم را آرام به لبه فنجان میکشم.اسمش سیناست در طول ماه، یکبار که میشود دوستانش با فریاد صدایش کنند . نمیشود؟ سینا یکی از همین دراویشِ مدرن است! از آنهایی که خوب مرا میفهمد.از آنهایی که درست رو به روی رفیق جدی اش از ترسِ شراکت با دوستان میگوید! از آنهایی که مرا در بند نمیکند! اینکه بگو.نگو.جبر در این کافه معنایی ندارد! هر وقت دوست دارم میایم! هر وقت دلم بخواهد میروم. هروقت عشقم بکشد حرف میزنم و حتی گاهی که خیلی گرفته باشم او مردانه اجازه میدهد و من گریه میکنم و اغلب مردانه تر میگوید” نگاهت نمیکنم . گریه کن”

در حالی که دستم را برای خاراندن گوشم از روی مقنعه بالا میبرم میگویم:

- میشه اون عینک سیاهو بردارین؟ تمام این مدتی که میام اینجا با همین عینک دیدمت! و من دوست دارم چشمای یه هنرمندوام ببینم!

و با انگشتم دایره ای فرضی رو به روی چشم راستم میکشم! لبخند میزند! یک لبخند دندان نما!

- آخه میترسم عاشقم بشی!

و من فکرش را هم نمیکردم بعد از یکماه صمیمیت کوتاه و کممان همچین شوخی از او سربزند! خودم را جمع و جور میکنم. میخواهم به او گوش زد کنم که هربار به اینجا میایم و تو بی اجازه صندلی رو به رو را پر میکنی، هربار همین بستنیِ وانیلی با یک عالمه عسلی که رویش خانه کرده را دست میگیری و اصلا هم تعارف نمیکنی، هربار که مینشینی و به خزعبلات من و زندگیِ از دست رفته ام گوش میدهی، هربار که دوستان موفرفری ات صدایت میکنند و تو دستت را بالا میگیری که “هیس! این ساعات فقط متعلق به دختر رو به روییست! دختری که حتی نامش را هم نمیدانم!” هربار که میخواهم بگویم و نمیگویم دقیقا چه شکلی میشوم؟ درست مثلِ یک منگنه ی کج شده بین دستگاه!

- شاید بهتره واقعا به پیشنهاد دوستت گوش کنی.

ابرو درهم میکشم به نشانه کنجکاوی.عسل روی قاشق را با یک حرکت میبلعد و از سرعت عملش خنده ام میگیرد و ادامه میدهد:

- واقعا الان لازمِ که سرت به یه جایی گرم باشه!

سر تکان میدهم و بقیه ی کیکی را میخورم که نامش را بلد نیستم! سکوت های طولانی که وقت میدهد تا دلهره بعدی را راحتتر به زبان بیاورم! ساکت میماند و من فکر میکنم که این موسیقی برای همین کافه ساخته شده!

آشوبم.

romangram.com | @romangram_com