#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_دوم_پارت_137


- لامصب بذار ببینمت!

قلبم ریخت.دستم لرزید. و من نمیگذارم هیچ وقت دیگر مرا ببیند. پایش را برداشت و من به سرعت در را بستم! به در فندقی رنگ تکیه دادم و سر خوردم! دستم را روی س*ی*ن*ه ام گذاشتم و سعی کردم این تپش بی موقع را رام کنم!

و انگار او هم نشست.و انگار اوهم نفس نفس میزد! و انگار اوهم حالش خوش نبود! و انگار اوهم.

چه تفاهمی! تنها تفاوتمان در دوست داشتن است.در خاطرخواهی!

- نگار.

اینگونه صدا کردنش را خیلی قبلها دوست داشتم.داشتم.داشتم!

- باید تمومش کنیم.

- من و تو . نگار ما بهم ریخته و پیچیده ایم. الان هممون بهم ریخته ایم.

نیشخندی زدم و میخواستم بلند شوم اما توانش را نداشتم:

- و اصلا هم بدرد هم نمیخوریم. این قسمتش رو فراموش کردی؟

و در دلم گفتم نامرد و فریبکاری مثلِ تو به درد هیچکس نمیخورد.هیچ کس!

- آره.تو راست میگی! ولی هنوز تو زندگیم بهت احتیاج دارم.حتی شده به عنوانِ یه…

خندیدم.خنده ام برای چه بود نمیدانم. جوابش را با یک سوال تکمیل کردم:

- به عنوانِ یه دوست .درسته؟

سرش را به درکوبید:

- به یه جایی رسیدم که.نامرد! حتی یه دوست.حتی.

اشک از گوشه چشمانم سرک کشید.ما چه میگفتیم؟

- نه .من نمیتونم دوستت باشم.من نتونستم زنت باشم! تو نتونستی یه همسر باشی.تو نتونستی حتی یه دوستِ وفادار باشی.نمیتونم! خیلی سخته.

- نگار.

- نه.یغما دیگه نمیتونم ببینمت. نمیخوام صدات رو بشنوم! نمیخوام باهات صحبت کنم!حتی نمیخوام بهت نگاه کنم! و کاملا مطمئنم که نمیخوام دوستت باشم!

صدای نفسهای بی قرارش را میشنیدم.خوب میشنیدم!

romangram.com | @romangram_com