#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_دوم_پارت_136
فیروزه موافق سر تکان میدهد و پیشانی اش را میخاراند:
- اره.راست میگه ما هر کاری میکنیم که نگار برگرده به همونی که بود.رهام چیکار میکرد؟ هوم؟نازتو میکشید؟
میخندد و این اصلا خنده ندارد!
- عشقولانه صدات میکرد؟ و باز میخندد و من فکر میکنم حتی طاقت خندیدن به ویژگی های نداشته رهام را هم ندارم!
هستی موزی از ظرف رو به رو برمیدارد و در حالی که پوست میکند میگوید:
- بذار حدس بزنم.
نگاه کوتاهی به چشمانم میاندازد و ادامه میدهد:
- یه کاری کرده بود که دلت بخواد آدم بهتری بشی! هوم؟
دلم میریزد! لبخندِ تلخ و گزنده ام خیلی بی هوا خیلی یهویی.خیلی همینجوری .درست مثل عکسهایی که ملت اصلا هم یهویی نمیاندازند و هزار وصله ناگهانی به آن میچسبانند!
بلند میشوم.رودوشی هایم را به هم نزدیک میکنم و آرام لب میزنم:
- نه.ابدا.فقط بهم یادآوری میکرد که همیشه آدم خوبی بودم!
در را باز میکنم و این ورود دیگر از آن خروج ها نیست!
فردا قرار مصاحبه دارم ، امیر میگفت حالا که عاجزانه به نیروی جدید نیازمندند با این سابقه و با این مدرک مطمئن باش قبولت میکنند! در دلم رویشی رخ داد.جوانه ای با طیف های سبز و یشمی و گاهی که نور میتابد طلایی.در دلم جوانه ای رویید که به اندازه شمعدانی هایم دوستش دارم!
یغما همین دیروز .همین دیروز آمد و همین دیروز غروبم را تلخ کرد! همین دیروز که داشت بعد از یک هفته نصیحت های هستی و آمادگی دادن های فیروزه حسِ خوشایند نو شدن به دلم دست میداد همه چیز را بهم ریخت!
پایش را لای در گذاشت و من تمام زورم را به کار گرفتم تا یک قدم هم به خانه جدیدم ت*ج*ا*و*ز نکند!
- نگار! باید حرف بزنیم!
و من در گیر و دار حفاظت از سرزمینی که تازه ساکنش شدم با آرامشی عجیب گفتم:
- بایدی در کار نیست.حرفی ام بینِ ما نمونده!
- نگار .خواهش میکنم.
- مثه اینکه منظورمو خوب نر…
داد میزند:
romangram.com | @romangram_com