#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_دوم_پارت_135
- نگار.حالا که پدرت هست این مراحل قانونی و آرومشو بسپر به پدرت.بهش فکر نکن! خوب؟
پلک میبندم.زمزمه میکنم:
- چه چیزای غیر ممکنی از من میخواین!
چشم باز میکنم .با خستگی مینالم:
- نهار چی درست کنم؟ چیدمان خونه هستی؟
سرش را به پشتی صندلی فلزی سفید تکیه میدهد:
- نگار.نگار.نگار.به خدا خودت داری همه چیزو بزرگ میکنی!
و او نمیداند چه “همه چیزِ” بزرگی، رهام را گرفت.رادین را دور کرد.و یک جهان حسرت و حماقت برایم گذاشت! این همه چیز زندگی من شده!
فیروزه ضربه ای به دسته صندلی میزند:
- با هستی موافقم.یه کم به خودت فکر.به جون نگار یغما و رهامو رادین و زندگیِ از دست رفته برای تو آب و دون نمیشه !
با صدای بلندتر و لحن هیجان انگیزی که اصلا به تم این شبِ بی ستاره و رایحه چنجه و چمبره تنهایی من نمیخورد میگوید:
- اصن تو خودت با همین عقل سلیمت به من بگو.یغما برای تو و زندگیت چه سودی داشت؟ رهام چطور؟ حتی همین رادینی که تنها پل احساسی تو و رهامِ.اینا برای تو چی داشتن نگار؟
کلافه ضربه ای به پایم میزنم:
- شما نمیفهمین چه چیزای سختی رو اینقدر ساده از من میخواین!
هستی لبخند میزند:
- ما میدونیم عزیزم.میدونیم.فقط نمیخوایم توی دل و ذهن تو یه هیولای گنده از فراموشی ساخته بشه!
که این هیولا عمریست جانِ مرا میگیرد! سکوتهای سه نفره مان را دوست دارم.پر از فکر است پر از فراز .پر از اتفاقها و دادها و نصیحت ها و کلافگی های اتفاق نیفتاده!
آرام زمزمه میکنم:
- تغییر من و زندگیِ من فاصله یکی دوتا صندلی نیست.درزِ پاره یک شلوار نیست.تغیراتی که توی زندگی من بود قابل لمس نیست! اگر زمین بودم با رهام شدم اسمون.اگر آسمون بودم با اون لعنتی شدم زمین!
فیروزه تو از احوال قبل از رهامِ این نگار با خبر بودی.من چیجوری بودم؟ حتی تیپ و قیافه و پوشش من متفاوت بود.دیگه از احوال اعتقادی و دل و احساسم چه توقعی دارین؟ اینقدر زود؟ اینقدر بی مقدمه؟
- همه ما سعی میکنیم جای خالی همه اینارو برات پر کنیم! باید چیکار کنیم؟
romangram.com | @romangram_com