#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_دوم_پارت_133


چند روزیست بدجور دلم ل*ذ*تها و فراموشی های نچسب و مضر میخواهد.همین دیشب که پدر سه سیگار را به دهان جا سیگاری مالید دلم کمی.فقط کمی از همین نخ های نازک و ظریف خواست.اگر واقعا درد را دوا میکند اگرواقعا از یاد میبرد حماقتها را باشد.هزاران باکس برای دل زخم دیده ام خریدارم! من راضیم حتی خاطرات را از پشت مه و دود ببینم .راضیم حتی!

در آرام باز میشود.عطر کاملا متفاوت هستی و فیروزه در هم مخلوط میشود و به سرعت میفهمم یاران با وفای روزهای سخت من اند.

هستی از پشت ارام گونه ام را میب*و*سد.فیروزه ضربه ای به کتفم میزند و کنارم مینشیند:

- احوال حاج خانوم.

لبخند میزنم و او خودش میفهمد،خنده نه، نمایش یک درد منحنی بیش نیست.

هستی هم مینشیند.پا روی پامیاندازد:

- چرا تنها نشستی؟ بیا ببین باباتو امیر چه معرکه ای راه انداختن.

لبخندی میزنم .که من هیچ معرکه ای را دیگر نمیخواهم. دستانم را دور فنجان بزرگ لب پرم حلقه میکنم:

- نه جدی .این بیرون چیکار میکنی خانوم؟

نیشخندی که بی برنامه روی لبهایم مینشیند:

- دارم به ستاره ها نگاه میکنم.به صدای کائنات گوش میدم که دارن بهم میخندن!

میخندد:

- الان بچه کائنات زنگ زده بود!

میترسم.مثلِ گنجشکی که از ترسِ تیر و مرگ، خودش بی ادعا سقوط میکند!

میخواستم بگویم چه گفت ؟ چه شد؟ چه میخواست؟ اما لب بستم.و فیروزه به طرز ناشیانه ای بحث را منحرف که نه.گند میزند!

اخم میکند و خیز برمیدارد سمت صندلی ام:

- نگار .خیلی بیشعوری! حالا ما یه شب ایجاییم باید اینقدر قیافه بیای؟ و رو به هستی ادامه میدهد!

- توام اینقدر از این کائنات بی صاحاب شده حرف نزن!

هستی غر میزند:

- تو چیکار داری بچه پررو؟ حالش خوب نیست.روحش خستست .نمیتونه فیلم بازی کنه! ما تو موقعیت خوبی نیومدیم!

کلافه نگاهشان میکنم:

romangram.com | @romangram_com