#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_دوم_پارت_132


و او انگار که فهمیده ترین پسر دنیا باشد آرام زمزمه میکند:

- اوهوم.اینجاست! داره نگام میکنه!

و من قلبم برای نگاه های بیمهرش میگیرد! صدای که هیچ وقت شنیده نمیشود و سلامی که هرگز رسانده نمیشود!

- خوبی؟

راین که بپرسد خوبی فقط باید راستش را بگویم.باید! زمزمه میکنم:

- زندگی سختِ!

و صدای بلندی که تمام وجودم را میسوزاند:

- زندگی سخت نیست آدما بی عرضن!

و تماسی که بی هیچ حرف دیگری قطع میشود! و دلی که میشکند.و مردی که دلم میخواهد برای اولین بار در دسترسم بود تا حسابی کتکش بزنم.با همین مشتهای کوچک با همین ضعف زنانه .کاش همینجا بود تا با حرفهایم سیلی مینشاندم روی سیلی! با حرص گوشی را قطع میکنم وگوشه ای پرتابش میکنم!

لباسم را مشت میکنم و میدانم بی عرضه رهامی ست که نگار را پس زد! خوده خودش!

تلاش بی وقفه پدر، فیروزه، هستی و امیر حسین و حتی محمدی که دیگر خانمِ فیروزه را انداخته برای سرگرم کردن و شادی احوالم به خنده ام میاندازد.

امیر مرد و مردانه بدون اطلاع به هستی پیش محمد رفت و مردانه تر غرید که “خواهرت را میخواهم برای یک عمر زندگی” این (میخواهم)بدجور روی دلم ماند. بدجور! رهام ، یغما از چه کسی برای خواستنم اجازه گرفتند؟ بی صاحب و بی کس.و چه احمقی بودی نگار چه حماقتی؟

هستی قول داد فیروزه را به قول خودش ردیف کند و چه اتوهایی که این دو خواهر و برادر از هم ندارند! همین مسئله ای که از نگاه محمد یک تراژدی عظیم بود با بردن نام یک “فیروزه” حل شد!

جیغ و داد فیروزه و قهقه های امیر خانه را پر کرده.پدر به زبان آلمانی چیزی میگوید و امیر که به شوخی ادعا دارد به پنج زبان زنده دنیا مسلط است سعی دارد معانی جملات را قهرمانانه حدس بزند!

- امیرخان شما چقدر سن داری که وقت کردی به پنج زبان زنده.

در را میبندم و صدای فیروزه قطع میشود! روی صندلی فلزی مینشینم.از سرما لرزه ای سراسری به بدنم منتقل میشود و بعد مثلِ درد گازِ یک سگِ هار به سرمایش عادت میکنم!

مثلا الان تابستان نیست و من ادای آرامش و پلکهای آرام ،در روزهای بهار را درنمیاروم.مثلا سکوت به این روزهای سرد و کدرم حمله نکرده! حمله نکرده و من هنوز هم که هنوز است شاعر حرفهای علاقه ام! مثلا این حرف کاملا نادرست است که “زم*س*تان در راه است” .مثلا کاب*و*س های شبانه فقط برای قصه و فیلمهاست! مثلا .این لحظه ها.این تراس و این خاطره ها کاملا درک میشوند! کاملا!

مثلا امشب نگار، میخواهد همه چیز را دور بریزد اما سطل زباله ذهنش فول است! همیشه یک بهانه ای گند میزند به همه باورهایت! همیشه همه بهانه ها و قانونها گند میزنند به باورت .و شاید همیشه همه بهانه ها و قانونها و عکس العمل های غیر قابل پیش بینی گند میزنند به باورهای ناآرامت!

امشب انگار حوصله خودم را هم ندارم.سردرد از بوی وحشتناک قلیون، چشم درد از دود همین شیشه قلقل کن .و بدترینش دل درد.از اینهمه خاطره و از اینهمه گذشته کال که به وجودم تزریق شده!

هنوز بوی چنجه هایی که توی حیاط کباب کرده اند از یاد شاخکهای بویایی ام نرفته است و این یعنی سرریز یک عمر خاطره! تولد رادین.غیرتی شدن همسر گذشته و عشق از دست رفته حالا.یک کباب است و هزار خاطره ی ربط و بی ربط.

زندگی سخت نیست ادما بی عرضن.خدا میداند که فقط چندبار.چندبار این صدای خشن در مغزم اکو و هیچ جوابی برایش ارسال نشده!

romangram.com | @romangram_com