#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_اول_پارت_243
- نمیخوای چیزی بگی؟
بالاخره جواب میدهد:
- چی باید بگم؟
میخواهم بگویم “باشد پس من شروع میکنم” اما میبیند نه… این دیالوگ به مرد رویایی ام بیشتر میآید… به رهام تکرار نشدنیام! نگاهم میکند… با همان غم… با همان صلابت:
- نگار.
قلبم میلرزد.
- نگار نرو…
تازه میفهمم که چقدر صدایش خسته است… زیادی خسته است! خیره در چشمانم میشود ومن به هیچچیز جز یغما فکر نمیکنم. حتی به آرایش نداشتهام! حرکتی از خودش نشان نمیدهد… تنها تماشایم میکند… دیگر از اتفاقهای ذهنی هیچ مذکری نمیترسم… حتی اگر بگوید تو زشتترین زن دنیایی… حرف در ذهنم میخشکد:
- با من ازدواج کن. کنارم بمون!
خجالت نمیکشم. دلم نمیخواهد آب شوم. پودر شوم… لعنت به من و عاداتم! من عادت نکردهام به شنیدنش. عادت نکردهام… من به خاطر تو و نبودنت به خاطر تو سراغ نگرفتنهایت دارم میروم! نگاهش میکنم… اشک میچکد. انگار رهام نشسته است… خوده رهام!
- نمیشه. نمیتونم!
- میتونی! میشه!
بلند میشوم، سریع روبهرویم میایستد:
- نمیذارم بری.
-…
کلافه است. من کلافهاش میکنم:
- نگار من، با من بمون! تورو خدا، بمون!
اشکهایم را پس میزنم… مینالم:
- پس رهام چی؟
romangram.com | @romangram_com