#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_اول_پارت_244
دستش را روی سینهاش میگذارد:
- پس من چی؟
سر کج میکنم به زمین خیره میشوم!
- همونی شدم که تو میخوای.
سریع نگاهش میکنم:
- من این تغییر رو نمیخوابم… اگر هستی. خودت باش!
دستش را روی تهریشش میگذارد:
- اشتباه نکن، اینا برای تو نیست. این نماز خوندن و این دست کشیدن از نجاستا برای تو نیست! تنها برای خودمه و دلم، برای خودمه و ایمانی که اشتباهی ازدستداده بودمش. شاید یه زمانی برای جلب توجه تو بود؛ اما حالا… نه؛ دیگه نیست، تو برای زندگی من همهچیز بودی، همهچیز دادی. میخوای خودتو ازم بگیری؟
حرفی ندارم. نگرانِ دل بابا… خوشحالیاش… شادیاش! نگران یغما و دلش… نگران خودم و دلم! لعنت به این دلها! نزدیکتر. آهسته میگوید:
- نمیذارم اشک به چشمات بیاد! نمیذارم… نمیذارم دیگه احساس تنهایی کنی! میشم رهام… میشم تکرار رهام! همونقدر خاص همونقدر عاشق! نگار.
نگاهش میکنم… نمیخواهم بگویم عاشقت نیستم و دوستت ندارم… نمیخواهم بگویم؛ و حتی نمیخواهم بگویم با همهی اینها برایم مهمی! و شاید دلیل نماندم خوده تویی.
بازهم نزدیک میشود. باد لب شالم را به بازی میگیرد. گاه به صورتم میخورد… گاه میبیندش و گاه نمیبیندش! در هر قطعووصلی یک قطره از چشمانم میچکد! لحظهها تکرار میشوند؛ اما تکراری نمیشوند! میبارم… دلم میخواهد در آ*غ*و*شش ببارم؛ اما پاکیام را دودستی میچسبم، میچسبم تا رسالت رهام با یک آ*غ*و*ش لکهدار نشود؛ گاهی شک میکردم که رهام یک پیغمبر باشد؛ گاهی شک میکنم که نباشد! آمد… مرا به خود آورد… رفت… نگاه در چشمان بیمارش میدوزم! بغض را قورت میدهم؛ اما… نه نمیشود… همیشه باریدن؛ یعنی زن… زن یعنی همیشه باریدن!
با بغض و آرامش سر تکان میدهد:
- اصلاً کی بهت اجازه داده بری؟ هان؟
-…
- نمیذارم بری!
و او نگذاشت من بروم و من نخواستم که بروم! رهام… رهام. تو که بودی؟ چه میخواستی از من وزندگیام؟ چه کردی؟ آمدی، ایمان نداشتهام را آوردی. احساس ازدسترفتهی یغما را مرمت کردی! خودت رفتی. کجا رفتی؟ برای چه رفتی؟ گریهامانم را نمیبرد. مرا میدوزد به همان روز اول. همان روزی که دغدغههایم مسخرهترین دلمشغولیهای زندگی بود… و حالا یک درصد ازآنچه بودم نیستم! من تغییر را ناممکن میدانستم و حالا ازآنچه که بودم ناممکن ترم! اشک میریزم و به صورت مرد این روزهایم خیره میشوم! خواهینخواهی باید قبول کنی که این جنس زمخت روبه رویت برای توست. همدرد توست. رهام. تنها میگویم ممنونم! مرسی از بودنت و مرسی که حالا نیستی!
اینجا هوا ابری است. آنجا را نمیدانم! اینجا نفس تنگ است… آنجا را نمیدانم! اینجا دنیایم اندازه آ*غ*و*شی است که یکبار هم لمسشان نکردهام.اینجا، نجیبانه دور میشوم. نانجیبانه قلبم پا میکوبد! اینجا زنی عاشقانه میبارد. آنجا، اشتباه نکن… همهجا زنان میبارند؛ گاهی عاشقانه؛ گاهی عارفانه؛ گاهی… گاهی زنان تنها میبارند… بیهیچ بهانه!
پایان
romangram.com | @romangram_com