#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_اول_پارت_242

دلم می‌ریزد. ران مرغ می‌افتد و سریع برش می‌دارم. نگاهش می‌کنم:

- بله؟

در چشمانم خیره می‌شود… بگو… هر چه می‌خواهی بگو، دندان‌هایش را روی‌هم می‌فشارد. بگو… بگو! چند بار سرش را تکان می‌دهد.

- هیچی… هیچی… سریعتر بخور جایی کار دارم!

با این رفتارها و این عکس‌العمل‌ها. تصمیمم برای رفتن حتمی است! نمی‌گوید. حرفی که دلخواه من باشد را نمی‌گوید. بخیه‌ام جوش‌خورده و حالم بهتر است، کم‌کم وسایلم را جمع می‌کنم، ماندنم چه سودی دارد جز زیان؟ می‌روم. شاید کمی فراموش شود، رهام، رادین، خاطرات و شاید؛ شاید یغما… می‌روم تا فراموش شوم، از یاد هستی، فیروزه، خاطرات بد، رادین و شاید؛ شاید یغما! نمی‌دانم چرا یاد این لعنتی اشک را در چشمانم حلقه می‌کند، یاد نگاه مظلوم و خسته‌اش در بیمارستان خار می‌شود در قلبم! یک ماه است که کلنجار می‌روم با خودم… بروم یا نروم؟ و این می‌شود نتیجه‌ام… جایی بمان که دلی برایت بتپد. اینجا در این‌یک ماه بیماری. آن‌که باید، بود؟ نه. پس ماندنم بیخود است. جایی که مرا نمی‌خواهند ماندن بیخود است. تمام دل‌خوشی‌ام به رهامی بود که حالا زیر خروارها خاک در بهشت‌زهرا خوابیده و دل‌خوشی‌ام رادینی بود که دور شده! دل‌خوشی‌ام… هیچی… همین‌ها بود که دیگر نیست و دلیلی هم برای ماندن نمی‌ماند! فردا پرواز دارم و یغما بعد از روز؛ بعد از دیدارمان دیگر سراغم را نگرفت و این دردم بود! دوتا از چمدان‌هایم پر می‌شود! می‌گذارم کنار در! وسایلم. خاطراتم با رهام را می‌گذارم در همان چمدان مشکی قدیمی. خاک خورده‌اند افکارم… می‌گذارم پوسیده‌تر شوند! بابا از خوشحالی نمی‌داند با دمِ نداشته‌اش گردو بشکند یا با دندان! هر لحظه زنگ میزند و می‌گوید ” باباجان مطئنی جدی گفتی؟ یه وقت پشیمون نشی؟” و چقدر دلم می‌گیرد که پشیمان نمی‌شوم! خداحافظی با این خانه و خاطراتش مرا می‌کشد به خدا. می‌کشد! این‌یک شب با رویای رفته رهام می‌گذرد. با مرد خاص زندگی‌ام می‌گذرد. با مردی که تکرار نشدنی ست. صورتم را می‌شویم. پالتوی مشکی‌ام را تن می‌کنم. کم‌کم هوا رو به سردی می‌رود و تن ضعیف من در مقابل بیماری بی‌دفاع ست! دوره خانه می‌گردم. جاهایی را که دوستشان دارم می‌ب*و*سم…

یه خونه که اندازه دستامونه!

که گوشه کنارش پر از حرفامونه

گریه است یا باران؟ سیل است یا طوفان؟ هر چه هست درد نبودنت زخم شده در روحم؛ و مرا شوق مرد جدیدی ست که قلبم می‌گوید باشد خوب است. عقلم می‌گوید باشد بد!

یه خونه که حالا دیگه اونجا نیستی

تو دیگه لب پنجره ش وای نمیستی

چمدان لباس‌های رهام و رادین سنگین‌تر از همه است! می‌خواهم ببویمشان؛ حتی اگر ندارمشان! بب*و*سمشان؛ حتی وقتی دورم! سرِ خاک رهام می‌روم. آنجا برایم فرقی با خانه‌اش ندارد… چه‌بسا خانه عذاب‌آورتر و لبالب از خاطره‌های کشنده است!

در راه به هستی زنگ می‌زنم. به فیروزه. بی نفس خداحافظی می‌کنم! قطع می‌کنم و در کمال خودخواهی علت را نمی‌گویم… نمی‌دانم با چه دل‌وجرئتی؛ اما می‌روم. می‌روم… به همان‌جایی که قدم از قدم برمی‌داشتم و اضطراب روی اضطراب می‌گذاشتم! (اشاره به پست اول) همان‌جایی که رهام برای من خیلی بزرگ بود. همان‌جایی که گفت و آب پاکی را روی دستم ریخت؛ اما دلم یخ زد! همان‌جا که بدجور خودش را در دلم جا کرد. همان پارک قدیمی… همان نیمکت قدیمی. همان هوای قدیمی، می‌نشینم. به‌جای خالی‌ات نگاه نمی‌کنم مبادا جنون بگیرم! دستم را در جیبم فرو می‌برم! نفسم را فوت می‌کنم تا شاید این بغض بمیرد. بمیرد و خلاصم کند. اشک تا پشت پلکهایم می‌آید. نمی‌خواهم بریزند سرم را به پشت نیمکت تکیه می‌دهم. اشکهایم وداع میگویند. چشم می‌بندم. حضوری را حس می‌کنم… چشم میگشام. یغما و آن منش خسته اش کنارم نشسته! میترسم… میلرزم. می‌خواهم بروم… بلند شوم و دور شوم؛ اما پا یاری نمی‌کند! نگاهم نمی‌کند.

- سلام.

دست و دلم می‌لرزد. دلم حالی به حالی می‌شود. نمی‌توانم… نمی‌توانم. یغما برای من نیست. برای من نیست! اصلاً برای چه اینجاست؟

آرام زمزمه می‌کنم:

- سلام.

برنمی‌گردم… تا مبادا. تا مبادا چه؟ تو را به خدا بس کن نگار. بس نمی‌کنم. یک عمر ناز نکردم… بگذار بخرد. نازهایی را که رهام وقت نکرد بخرد! باد می‌وزد. شال به‌هم‌ریخته‌ام، به‌هم‌ریخته‌تر می‌شود. اهمیتی نمی‌دهم و تنها تار موهایی که با لجاجت بیرون زده است را داخل می‌دهم! می‌بینی رهام؟ با بودنت چه می‌کردی و حالا با نبودنت با من چه کرده‌ای؟ از من چه ساخته‌ای؟ یک‌بار هم در آینه نگاه نکرده‌ام.و به خودم ثابت کرده‌ام که نگار دیگر آن نگار نیست… نگار تازه شده آنچه باید بود… و همه‌ی این‌ها از برکت مردی است که تکرارش ناشدنی است! با آن لباس قهوه‌ای‌رنگش… با آن موهای به‌هم‌ریخته خوش‌تیپ‌تر از همیشه شده؛ البته این به این معنا نیست که همیشه آدم شل*خ*ته ایست. می‌دانم دوست داشتن من این بلا را سرش آورده. حالا کنارش نشسته‌ام… دقیقا کنارش؛ اما با میلیون‌ها فاصله! به دست چروک پیرمرد سوپور نگاه می‌دوزم. از نارنجی فرم مخصوصش خوشم می‌آید. همیشه از نارنجی بدم میامد؛ اما حالا خیلی چیزها فرق کرده… حتی سلایقم. حتی! نگاهم نمی‌کند؛ و با خودم فکر می‌کنم. به درک که نیمرخ زیبایی ندارم. به درک! کمی فکر کند “سیرت زیبایی دارد؟” همین مرا بس است!

- برای چی اومدی اینجا؟

نگاهم می‌کند:

-…

romangram.com | @romangram_com