#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_اول_پارت_241


- دوست داری کجا بریم؟

چرا بااین‌همه سردی و سنگینی؛ اما اسکندر چشم‌هایش مرا آتش میزند؟ خودم را سرزنش می‌کنم! رهام کو؟ رهام چه شد؟

- نمیدونم. هر جا دوست دارین!

زمزمه می‌کند:

- هر جا دوست دارم.

روبه روی رستوران بزرگی پارک می‌کند. پیاده می‌شویم و دقایقی بعد روبه روی هم مرغ سوخاری می‌خوریم! نمی‌دانم چرا بر خلاف تمام این روزها اشتهایم این‌قدر باز شده!

- از پدرت چه خبر؟

پدرم؟ پدرم چه ربطی به او داشت؟ با ران در دستم سرگرم می‌شوم:

- خبری نیست.

چرا هست… امیدوارش کردم که می‌روم آلمان.

- با رادین حرف زدی؟

- آره… آره!

- دوست داره برگرده!

سر تکان می‌دهم:

- میدونم!

- تو چی؟ دوست نداری؟

- مگه میشه دوست نداشته باشم؟

سر تکان می‌دهد و چشم به غذای دست‌نخورده‌اش می‌سپارد!

- نگار


romangram.com | @romangram_com