#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_اول_پارت_240

- میشه بری بیرون؟ حجاب ندارم!

نفس عمیقی می‌کشد… دربسته‌ی می‌شود و من از آن سیاهی پر دم بیرون میایم! چقدر تنگ می‌شود حالم! چرا می‌لرزد دست‌وپایم؟ چرا از درون می‌لرزم؟ چرا؟ موهایم را جمع می‌کنم. شالم را محکم و مانتویی بر دوشم! چرا خجالت از دیدارش؟ او کیست جز سایه‌ای که جدیداً بدجور سنگین شده؟

در را باز می‌کنم. روی مبل افتاده و به سقف خیره شده! آرام سلامش می‌دهم. نگاهم می‌کند. به خریدهای روی اپنش خیره می‌شوم. سمتشان می‌روم… آرام‌تر از قبل می‌گویم:

- مرسی… زحمت کشیدی!

برمی‌گردم… درست پشت سرم ایستاده. قلبم نمی‌لرزد، می‌میرد! از کی قلبم برای این ابهت طوسی مرگ را در چند قدمی‌اش می‌بیند؟ صدای سبزش را به‌صورت زم*س*تانی‌ام می پاچد:

- بهتری؟

کلافه‌ام.باز این سؤال بی‌مزه‌اش. می‌دانم سؤالی، حرفی… هیچ ندارد که هی می‌گوید خوبی؟

بهتری؟

- آره خوبم.

به آشپزخانه می‌روم. وسایل را با بی‌حالی جا به جا می‌کنم.

- حوصله‌ات سر نرفته؟

از کی تا حالا… حال درونی مرا می‌دانست؟ از کی خوشحال می‌شدم از این آگاهی‌ها؟

ناخودآگاه لبخند می‌زنم:

- چرا… چرا اتفاقاً!

توقع دارم با لبخند جوابم را بدهد؛ اما نه نمی‌دهد! سمت در می‌رود و تمام امید من

برای دررفتن از این حال ناامید می‌شود:

- پایین منتظرم…

امید برمی‌گردد؟ خوشحال می‌شوم… سریع لباس مناسبی می‌پوشم… می‌خواهم از آینه کوچک گذر کنم؛ اما… نمی‌شود! آرایش خیلی خیلی کمی روی چهره‌ام می‌نشیند! شالم را محکم‌تر می‌کنم و آرام‌آرام پایین می‌روم! سیگار می‌کشد. سیگار… من از مردهای سیگاری بدم نمی‌آید! از بوی سیگار بدم نمی‌آید! تازه حس می‌کنم وقتی با رایحه عطرش مخلوط می‌شود حالم را دگرگون می‌کند و این بو خوشایند من است! حرفی نمیزند. ساکت است و من در این لحظه این سکوت را نمی‌خواهم… لب می‌گشایم:

- کجا میریم؟

نگاهم می‌کند. زیاد… طولانی… رو بر می گراند و آرام می‌گوید:

romangram.com | @romangram_com