#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_اول_پارت_239
- نمیشه رادینم… نمیشه… باید به اونجا عادت کنی…!
گریهاش شدت میگیرد؛ و من طاقت اینگونه آهنگ را ندارم… گوشی را از دستش میگیرند
صدای مادرش است:
- بله؟
صدایم را صاف میکنم:
- سلام… خوب هستین؟
- سلام نگار جان… ممنونم تو خوبی؟ چه عجب یادی از ما کردی!
چقدر آن ته لهجه شیرازیاش مرا یاد رهام میاندازد:
- ممنونم… از احوال پرسیای شما!
- چه خبر؟ بابا چطوره؟
- خبری نیست… سلام میرسونن!
حرف میزند… کمی درد دل کمی گلایه از اخلاقهای رادین!
” میشه رادین برگرده؟” هزار بار تا نوک زبانم میآید و میرود؛ اما واقعاً میرود! به تختم برمیگردم! پتو را روی سرم میکشم و میخواهم بخوابم؛ اما نمیشود! یاد بابا و پیشنهادش مرا رها نمیکند… یاد یغما و بودنش. این بیمارستان بردن و مرد بودنش… این مقاومتش… همه و همه دیوانهام میکند! اما… رفتن بهتر است تا ماندن و درد کشیدن! رفتن بهتر است!
****
صدای خشخش پاکتهای خریدش میآید! دوباره هستی آمده با یک عالمه خرتوپرت؛ شاید هم فیروزست! پتو را بیشتر دور خودم میپیچم. حوصلهام سر رفته و چقدر دلم یکچیز میخواهد… از آن چیزهایی که خودم هم نمیدانم چیست؛ شاید کمی آ*غ*و*ش باشد… شاید خانه قدیمی خودم؛ شاید کمی قهوه؛ شاید اصلاً رهام باشد! هر چه هست بدجور بیحوصلهام کرده! در اتاق متعجبم میکند… پتو را روی سرم میکشم!
- بیا تو هستی!
در باز میشود، بی صدا! قدمهای سنگینش، تن تلخ عطرش، وزن نفسهایش. نه هیچکدام به جنس لطیف زنانه برنمیگردد! خودش است! خود خودش! صدایش تنم را میلرزاند:
- سلام!
بی فکر میگویم:
romangram.com | @romangram_com