#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_اول_پارت_237
- استراحت کن.
صدای دررفتنش را داد میزند!
به خانه میایم… یعنی به خانه میآورد مرا! میرساند. جا و مکانم را ثبات میدهد و بیحرف میرود!
این سرد بودنها دلنگرانم میکند! بابا زنگ میزند و هستی، پرستارِ دلخور این روزهایم میگوید که آپاندیسم را درآوردهام و مدتی باید استراحت کنم!
همیشه در همهجا دیدهام، خواندهام مرد در اوج سرد رفتاری هم باشد با اشک و آه مورد علاقهاش از نگرانی بیدادمیکند. عزیزم عزیزم گفتنهایش ناخودآگاه راه میافتد و محبتش بیشتر از همیشه گل میکند؛ اما یغما. برعکس است. برعکسِ برعکس!
سردتر و زم*س*تانیتر؛ اما… نگرانی را دیدم! خودم در پستوی آن نگاه رنگیاش دیدم! ولی این خونسردی بیمانندش یعنی اوج شکست؛ یعنی اوج بیحوصلگی و خستگیاش؛ یعنی اوج داغون بودن! هستی صدایم میزند تا قرصهایم را بخورم… خودم را؛ اما به خواب میزنم. سرم را در بالش فرومیکنم و دلم کمی تنگ رادین و آ*غ*و*شش میشود؛ چرا نمیفهمند که تنها یاور این روزهای دلتنگم خوده اوست؟ چرا؟ هستی بیحرف گذر میکند… خانه را تمیز و گردگیری میکند. بوی سوپش پیچیده… زیرش را خاموش میکند… چادرش را که باد میدهد موهایم تکان میخورد! پیشانیام را میب*و*سد و در را سعی میکند بیصدا ببندد!
سره جایم مینشینم! کلافه چنگی به موی آشفتهام میزنم… به موی کوتاه و بلندم! موبایلم را برمیدارم. نه زنگی نه پیامی… هیچ! سمت تلفنم میروم… دلم هوایت را کرده، بدجور! بعد از پنج بوق برمیدارد. صدایش پیکر احساسم را به نسیم میسپارد:
- سلام عشق من. سلام نفسم… سلام بیمعرفت!
اشک در چشمانم جمع میشود… توقع دارم جیغ بکشد. داد بزند؛ اما آرام مینالد:
- نگار.
قلبم میترکد:
- عزیزکم خوبی؟ میدونی چقدر دلتنگتم؟ حالا که صداتو شنیدم بی قرارتر شدم!
- نگار.
- جونم؟ جونم؟
-…
- رادین!
- بله؟
- خوبی عزیزم؟
- بله.
romangram.com | @romangram_com