#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_اول_پارت_236

دستم را روی دهانم فشار می‌دهم و یغما با استرس دنبال پاکتی ظرفی چیزی است که دستم بدهد!

دستپاچه سطل کوچک زباله را روی پایم می‌گذارد و من بی‌وقفه زرد آب بالا می‌آورم! صورتم را برمی‌گردانم تا نبیند حال وخیمم را!

می‌خواهد دستم را بگیرد؛ اما نمی‌گیرد. پرستار را صدا می‌کند. بالا سرم می‌آید… آرام‌بخشی تزریق می‌کند و دوباره در خواب عمیق غرق می‌شوم.

این بار چشم‌باز می‌کنم و نرگس هوا را از رایحه خوشش نوازش می‌دهد؛ و کاش کسی بود، دستی بود که گونه‌ام را نوازش می‌داد!

سرش را به دیوار تکیه داده و خوابیده است. نگاهش می‌کنم، چرا این‌قدر یک‌دفعه… چرا این‌قدر بی‌سروصدا چهره‌ات زیبا شد؟ معصوم شد و حتی اخم‌هایت رهام گونه؟ چرا؟

- چیزی لازم نداری؟

پس بیدار است. خجالت می‌کشم اگر فهمیده باشد که دقایقی نگاهش کرده‌ام!

- نه. ممنونم!

نگاهم می‌کند… موهای بهم ریخته‌اش را خراب‌تر می‌کند. تنها خیره‌ام می‌شود و حرفی، سخنی. چقدر گاهی از این سکوت‌ها خوشم می‌آید! صندلی را جلو می‌آورد و کنارم می‌نشیند!

چرا این‌قدر نانجیبانه نگاهت می‌کنم و چشم نمی‌گیرم. نگار به خودت بیا!

- خوبی؟

کاش سؤال دیگری بپرسد جز احوال جسمانی‌ام.به خدا که هنوز هم مثل یک ساعت پیشم و جوابت فرقی ندارد. حرف دیگری بزن. چیز دیگری بپرس!

- چرا به هستی یا فیروزه زنگ نزدی؟

اخم می‌کند.

- چون من اینجام.

دلم می‌ریزد.”چون من اینجام”

- نمیخوام بهت زحمت بدم. میتونی بری!

اخمش غلیظ‌تر می‌شود:

- نگار برای یغما تصمیم نمی‌گیره…

بلند می‌شود. نمی‌دانم به شوخی یا جدی ملحفه را می‌اندازد روی صورتم:

romangram.com | @romangram_com