#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_اول_پارت_235


- چرا ربط داره. اگر کنارت بودم دردت به اینجا نمی‌رسید!

ولم کن تورا به خدا. ولم کن!

***

آپاندیسم را درمیاورند و مرا از این درد مهلک نجات می‌دهند. خدا بیامرزد تمام رفتگانت را یغما. خدابیامرزد!

خیره بالا سرم ایستاده و این نگاه بی‌تفاوتش دلم را خالی می‌کند… نه لبخندی نه اخمی… نه! هیچ… هیچ! او واقعاً از من دلسرد شده؟ دلم سرد می‌شود. یخ میزند و از برودت این‌همه بی‌مهری می‌لرزد!

به خودم نهیب می‌زنم ” به درک. به دَ رَ ک.اصلاً این کی هست؟ کی هست که بخواد میمیک صورتش و حالت نگاهش روی دل و احساس من تاثیر بذاره؟”

با این فکر از نگاهش رو می‌گیرم! ملحفه را بالاتر می‌کشد و بی‌حرف کنارم می‌نشیند!

نفسهای عمیقش. آب دهانی که گه گاه با صدا قورتشان می‌دهد و صدای این تخت بی صاحب ببخشید؛ اما طنین خوبیست! اسمش را گذاشته ام آرامش!

- نگار خانوم.

قلبم می‌خواهد هری بریزد؛ اما جلویش را می‌گیرم:

- بله؟

چیزی نمی‌گوید. چرا خانوم؟ چرا؟ اصلاً چه بهتر. چه بهتر که می‌گوید خانوم… چه بهتر.

جواب بده. چیزی بگو… این بار نگاهش می‌کنم؛ اما… نگاه می‌گیرد و کلافه بلند می‌شود! دستی به ته ریشش می‌کشد. به همان ته ریشی که بی نهایت جذابش کرده؛ اما هربار چشم مرا برای دیدنش می بندد!

کلافه می‌گوید:

- همینجام. کاری داشتی صدام کن!

بی حرف بیرون می‌رود. می‌رود و من کمی… تنها کمی تنها می‌شوم!

چشم باز می‌کنم و یک دسته نرگس شیرازی صورتم را نوازش می‌دهد… نگاهم با نگاه دلخورش تلاقی می‌کند. لبخند کم جانی تحویلم می‌دهد که ندهد بهتر است!

- بهتری؟

راستش را بگویم؟ نه… خوب نیستم… بهتر نیستم. می‌خواهم چیزی بگویم که حالت تهوع جلویم را می‌گیرد.


romangram.com | @romangram_com