#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_اول_پارت_234
سر میخورم روی زمین. بازویم را محکم میگیرد. میترسم کمی هندیاش کند. ب*غ*لم کند و مرا به بیمارستان برساند؛ اما خدا را شکر… یغما این روزها بیشتر از همیشه میفهمد! تنها زیر بازویم را میگیرد و آرامآرام راه میرود:
- چی کار کردی؟ هان؟
گریه میکنم:
- کاری نکردم. از سرِ شب ریزریز درد داشتم!
- چرا زودتر زنگ نزدی؟
هوای سرد حیاط لرزه به جانم میاندازد. دستش را دور بازویم بیشتر میفشارد و حس آن لحظهام… بین دستوپا زدن بین اینهمه درد. خدایا توبه؛ اما حس خوبی است! سعی میکنم فاصله بگیرم؛ اما خشن و عصبانی مرا میکشد!
در ماشین را بازمیکند و روی صندلی عقب میخوابم… حالا که آمده انگار، خدایا… غلط میکنم؛ اما غلط نمیگویم. حالا که آمده کمرنگترین اتفاق این لحظاتم درد است! گریه سرجایش است؛ اما… ببخشید حسم سرجایش نیست!
از عقب به موهای شل*خ*ته پشت سرش. به شانههای پهنش خیره میشوم! اشک هم بیدلیل میبارد… من هم بیدلیل نگاهش میکنم!
برمیگردد. نگران است؛ اما چرا پنهانش میکند؟ اه… بس کن. تو رو را به خدا بس کن نگار!
نگه میدارد. آرام پیاده میشویم… سریع ویلچری میگیرد و آهسته مینشینم. بازهم درد یادم میآید! دستی به دلم میکشم و دستی به گونههای خشکشدهام!
کنارم ایستاده و با چشمان نگرانش نظارهگر حال خرابم است! چقدر بههمریخته. چقدر بیتاب.
چشم میگیرم از نگاهش. نمیخواهم… نمیتوانم! رهام. رهام چه؟
- خیلی درد داری؟
سر تکان میدهم… خودم هم نمیدانم یعنی آره یا نه. ملحفه را در چنگش میگیرد:
- الان دکتر میاد. باید جراحی بشی! آپاندیسته!
دوباره درد میپیچد و با زجر چشمانم را رویهم میفشارم!
- اگر کسی کنارت باشه هیچوقت به این حال نمیافتی.
نگاهش میکنم… سعی میکنم درد را در نگاهم بکشم!
- هیچ ربطی نداره.
ملحفه را میکشد:
romangram.com | @romangram_com