#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_اول_پارت_233
کاش کمی گند نزنم به خودم کاش! یک هفته بیتفاوتی، یک هفته بیاهمیتی، یک هفته ناجوانمردی از یغما بیهیچ حاشیهای میگذرد؛ اما. برای من اینیک هفته حس گند سردرگمی، یک هفته حس زشت و کریه حزن، یک هفته بهانهگیری. نمیگذرد! نمیگذرد!
کاش روزگار دست از سرِ من بردارد و گیم های آزمایشیاش را روی بندهای دیگر امتحان کند! من همیشه بازندهام و این حرف تازهای نیست! ناامیدی ست. میدانم! اما به چه امید ببندم؟ وقتی یغما تمام چراغهای ریز دلم را خاموش کرد و همین کورسوی ریزتر را برید! به چه نگاهی امید بدوزم؟ شب میشود. فکر و گمان میخواهند بیایند و من نمیگذارم… تازگیها کشف کردهام! این اواخر که تنها ترم. این اواخر که گوشه مینشینم و به آدمها بیتفاوتم، بیشتر یاد رهام خرم را میچسبد و رهایم نمیکند! وقتی هستی بود… حرفهایش بود. وقتی فیروزه بود. چرتوپرتهایش هم بود! وقتی رادینم بود… بود، بود. لعنت خدا به دستور زبان فارسی! چرا بود؟ آخر چرا؟ اشکم را پاک میکنم!
وقتی یغما بود. یغما تنها بود. با تمام سیریش بودنها؛ اما بود… و وقتی همه درکنارم بودند حضور رهام کمرنگتر، حجم اشکهایم کمتر، دلتنگی ام رو به کاهش بود!
حالا که تنهایم، حالا که گوشهای کزکرده و دل به حادثه سپردهام رهام پررنگتر. اشکهایم حجیمتر و دلتنگی ام نموداری صعودی دارد!
و این است خاصیت تنهایی. مرگ تدریجی ست دوست داشتنش!
***
درد امانم را بریده و این نگارِ تنها، تنها میتواند داد بزند! از سر شب ریزریز دلدرد گرفتهام و حالا دارد این ریزریزها اشکهایم را درشت و درشتتر میکند! بهسختی موبایلم را گیر میآورم! چشمانم از درد و اشک تار میشود و میلرزد. شماره هستی را میگیرم. در دسترس نیست. با فریاد فحشش میدهم. فیروزه… فیروزه، فیروزه. موقع خواب گوشی لعنتیاش را خاموش میکند و آخرین امیدم یغماست، بهسختی شمارهاش را مییابم. زنگ میزنم! برنمیدارد… برنمیدارد! باز میزنم و این بار با صدای آرام و زم*س*تانیاش جواب میدهد:
- بله؟
گریهام شدت میگیرد:
- یغما… تورو خدا… دارم میمیرم!
صدایش نگران میشود:
- نگار… کجایی؟ چی شده؟
- خونه ام… آآآآآآآخ. دارم از دل درد میمیرم… بیا!
- تا پنج دقیقه دیگه اونجام… میتونی درو بزنی؟ میتونی؟
- آره… آره بیا!
گوشی از دستم میافتد و دیگر تلاشی برای برداشتنش نمیکنم! به خود میپیچم و مرگ را در این پیچوتاب میبینم! چه بر سرم میآید؟ شکمم را میفشارم بلکه این درد غیرقابل تحمل از بین برود؛ اما نه بدتر هم میشود. لیوان آب کنار دستم را برمیدارم… میخورم شاید آب شود بر آتشدلم؛ اما بدترم هم میکند… صدایم بالاتر میرود. کشانکشان خودم را به آیفون میرسانم… در را میزنم که هر وقت رسید بالا بیاید… در چوبی را باز میگذارم… همانجا کنار در سر میخورم، صدای پایش میآید… حواسم به حجابم نیست. میخواهم باعجله بلند شوم که دردم فغانم را به آسمان میبرد. کندتر بلند میشوم… بهسختی به جالباسی چنگ میاندازم و شالی روی سرم میاندازم.
- نگار…
نفس نفسهایش مرا یاد رهام میاندارد. یاد خواب عمیقم و یاد رنگ نگرانیاش که دلم را رنگارنگ میکرد!
طرفم میآید. مانتویی از چوب لباسی برمیدارد و دورم میاندازد…
romangram.com | @romangram_com