#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_اول_پارت_232

- دست خودت نیست. هیچ‌وقت نمیتونی روحتو درون تفکراتت اسیر کنی!

می‌خواهم بگویم می‌کنم… من اسیر می‌کنم. می‌خواهم دروغ بگویم… با اعلام شمارۀ غذا هستی بلند می‌شود و من دوباره در اشتباه خودم فرو می‌روم! سینی را روی میز می‌گذارد و می‌نشیند…

- حرف تو چیه هستی؟

در چشمانم نگاه می‌کند:

- به خودت دروغ نگو، از عشق نترس!

- من یه بار عاشق شدم. عاقبتش رو دیدم. دیگه نمیخوام تکرارش کنم!

- این آزمایشِ الهیِ!

- آزمایش چیه؟

گازی به برش پیتزایش میزند…

- بذار بهتر بگم… رهام اومد تو زندگیت تا جایی هم تونست تو رو تغییر بده، رهام از زندگیت رفت. خیلی بیشتر از این‌ها تونست تغییرت بده! رهام هم با اومدنش هم با رفتنش رو به تو هزاران هزاران باب باز کرد! برای کی؟ برای چی حجاب؟ برای چی مصونیت؟ برا کیِ این کارا؟

- برای دلم

- آفرین، دل تو روو به کی مایلِ؟

سرم را پایین می‌اندازم. دستم را می‌گیرد:

- نگار… برات مهمه، بهش اهمیت میدی. اون به خاطر تو هر کاری میکنه… کمال خودخواهیِ به خاطر مردی که مرده و هیچ‌وقت برنمی‌گرده یه آدم زنده رو بکشی! یه کم فکر کن!

و من چقدر فکر کردم. به مردی که حالا حس می‌کنم کمی بیشتر از اهمیت دادن برایم مهم است! فردای آن تلفن و فردای آن فکر عمیق، پدر زنگ زد… جوابش را زمزمه کردم:

- شاید بیام. بابا بذار فکر کنم!

خوشحال شد و این دل‌خوشی تا هفته‌ها راضی نگهش می‌دارد؛ و من. چقدر دلم از هوای کسی خالی است!

هستی زنگ میزند جوابش را کوتاه و مختصر می‌دهم. فیروزه را که کلاً جواب می‌کنم! دوستان اندک و جواب‌های اندک‌تر!

روشنک حالم را می‌پرسد و من تنها گوش می‌شوم که ” رادین خوبِه؟ حالش چطوره؟ میسازه؟”

دلم سخت می‌شکند وقتی می‌گوید سرخوش است و می‌خندد و دوری از من ذره‌ای از محبت رهامانه اش را تکان نداده! دستمال سرخ دلم. انار خونین‌دلم بر تلی از نامهربانی تکان تکان میخورد و این وزش بی‌رحمانه روزگار است. راست می‌گویند باد هر چه را، هر که را بیشتر می‌خواهد بیشتر از خودش دورمی‌کند! و من ممنوعه‌ای را می‌خواهم که‌برگ است و این خواهان غریب، باد!

romangram.com | @romangram_com