#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_اول_پارت_231
- من درواقع پیگیر توئم!
- هستی!
- هستی نداره. تاکی میخوای اینقدر خودخواه باشی نگار؟ یه کم به اطرافت، به آدما و
احساسشون فکر کن!
تو چه میدانی از دلم و حال خرابم؟ تو چه میدانی از سرگردانی که درش گیر افتادهام؟
- تو از کجا میدونی که به اطرافم بی توجهم!
- آهان… پس میخوای مقابله کنی، با احساست؟
- حسی در کار نیست!
- هست!
- نیست، هستی.
- تو چشمای من نگاه کن بگو نیست نگار… بگو نیست!
در چشمانش خیره میشوم… میخواهم بگویم نیست؛ اما… لعنت به این تماسهای چشمی،
لعنت! آرام مشتم را روی میز میکوبم:
- باشه. باشه… هست؛ اما من نمیتونم. نمیتونم بعد از رهام کسی رو کنارم تحمل کنم!
- دروغِ محضه.
- چی میگی؟
- مهم این بُعد جسمانی نیست؛ همین که یغما تو دلِ تو جا شده.
حرفش را میبرم:
- من نمیخوام. نمیخوام هیچوقت دیگه ای دل به هیچ احدی بدم! میفهمی؟
romangram.com | @romangram_com