#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_اول_پارت_230
- استاد برزگر شمارهی شما رو دادن.
- بله… بله…
- میخواستم برای تدریس مجدد ازتون درخواست کنم. پژوهش سرا در محل جدیدی.
بقیهاش را از برم. کلمه آف را لمس میکنم و گوشی را داخل کیفم پرت میکنم! سرم را به
سنگ سرد تکیه میدهم. هستی دستش را روی بازویم میکشد:
- چیزی شده؟
- نه… نه خوبم!
- حس کردم عصبانیای!
لبخند میزنم:
- نه حست اشتباه میکنه!
- خب پس ثابت کن.
شانه بالا میاندازم:
- یه نهار مارو مهمون کن. اینم نمیتونی؟
تنها میخندم و باهم به فست فودی معروفمان میرویم! مثل همیشه یک پیتزای مخلوط!
- یه سؤال.
دستم را به حالت ایست روبه سینهاش میگیرم. لبخند میزنم:
- از یغما چه خبر؟ همین بود سؤالت؟
با خنده چشمانش را روی هم میگذارد:
- دیوونه!
- چرا اینقدر پیگیرشی؟
romangram.com | @romangram_com