#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_اول_پارت_229
- نگارِ بابا. با خودت اینجوری نکن! چرا نمیای اینجا؟ هان؟ برای چی اینجا شانست رو
امتحان نمیکنی؟
چشمانم را میبندم. خستهام و کمی؛ فقط کمی… شانهی پهن احتیاج دارم که نام صاحبش پدر است. مینالم:
- بابا!
- جان دلم؟
-…
- چیه نگار جانم؟ چرا اینقدر خودتو داغون میکنی؟ به خدا داری به خودت سخت میگیری! من تمام اتاقتو چیدم روزی هزار بار بهش سرمیزنم تا ببینم دیگه چیزی برای ورودت کم و کسر نیست؛ اما تو اصلاً به فکر من هستی؟ به فکر اینکه بیای و کنارم باشی؟
- بابا… من…
- جانم باباجان؟ بگو. بگو خودتو سبک کن! ولی نگو که میخوای دوری کنی؟
اشکم را پاک میکنم… به دیوار تکیه میدهم:
- میشه بعدا حرف بزنیم؟
- آره باباجون… برو… برو بعدا که حالت بهتر شد مفصل حرف میزنیم!
بی خداحافظی گوشی را قطع میکنم و بافکر پدر وزندگی کنار او گریه سرمیدهم!
***
با هستی به امامزاده صالح رفتیم. تفریحی که مدتهاست با آن خو گرفتهام؛ حتی اگر هستی نیاید خودم میروم و اینیک جور خودآرامی ست برای من! میخواهم دعا کنم، گریه کنم و چیزی از خدا بخواهم؛ اما چرا این چهار حرف از ذهنِ من پاک نمیشوند؟ چرا نام یغما دیوانهام میکند؟ کاش نباشی؛ کاش هیچوقت نبودی؛ کاش اصلاً مرا از نبودنت نمیهراساندی؛ چرا تهدیدم کردی که صبرت تمامشدنی است… این را که میدانستم! موبایلم زنگ میخورد؛ چرا دلم میخواهد یغما باشد؟ لعنت به این دل!
از پژوهش سراست. دلم نمیخواهد جواب دهم؛ اما میدهم:
- بله؟
- سلام. خسته نباشید، خانوم پارسا؟
- بفرمایید خودم هستم!
romangram.com | @romangram_com