#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_اول_پارت_228

صدایش با تاخیر میرسد:

- سلام بابا. خوبی؟

- ممنونم شما چطورین؟ چه خبر؟

- خبری نیست. پسره چطوره؟

دلم می‌گیرد:

- رادینم خوبه. شیرازِ!

- تنهایی؟

- بله! یه مدتِ؛ البته دوباره برمی گرده‌ها!

- به همین خیال باش دختر جان! فکر می‌کنی دیگه میدنش تا یه دختری که هیچ نسبتی باهاش نداره بزرگش کنه؟

بغضم آبستن می‌شود:

- بابا!

- نگار جان. فکرتو کردی؟

- بابا خواهش می‌کنم!

- بازم باید بگم؟ بازم باید توضیح بدم؟ بازم باید داد بزنم که این بابای دربه‌درت میخوادت؟ خب چرا این کارا رو می‌کنی دخترِ من؟ میخوام کنارم باشی؟ زیاده؟ توقع بیجاییِ؟

روی زمین می‌نشینم.

- بابا بذارین تنها باشم… میشه؟ میشه بذارین برای خودم زندگی کنم؟ این چی؟ توقع

زیادیِ؟

- آره زیاده… اینکه دخترت ازت بخواد دست از سرش برداری و بی‌جهت ولش کنی توقع

زیادیِ!

- بی‌جهت؟ من از دست دادم… گاهی فکر می‌کنم از دست رفتم. شما میگی بی‌جهت؟

romangram.com | @romangram_com