#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_اول_پارت_227
مسئله ای نبود.
سرش را پایین میاندازد. کف دستانش را به سنگ سرد زمین تکیه میدهد:
- اون فقط تند میرفت… همین!
نگاهش میکنم:
- هه… همین؟ همین زندگیه منو ازم گرفت؟
- نگار. من خیلی سعی کردم. خیلی. رهام بیهوش شده بود… اول منو کشیدن بیرون! اما. ماشین منفجر شد!
گریه اش میگیرد و این اشکها مرهم زخمم نمیشوند:
- به والله قسم. نگار خانوم سعیمو کردم! باور کن من.
صدای زنگ موبایل تنم را میلرزاند. دستم را به سرم تکیه میدهم. یاد آن شب کذایی دلم را خونمیکند. رهام و اینقدر راحت رفتنش دیوانه کنندست! گذشته و حرفهای کهنه یغما دود میشود…
فیروزست، جوابی نمیدهم! سایلنتش میکنم و پرتش میکنم گوشه ای ترین گوشه مبل!
نمازم را میخوانم. بی دل و دماغ شده ام باز. دلم برای رادین پر میکشد. برای. برای هیچ کسی جز رادین پر نمیکشد. مگر نه دلم؟ مگر نه؟
ببین خودم جان میخواهم یک سری قوانین برایت وضع کنم. میخواهم کمی باهم روراست باشیم و کمی بیشتر از کمی رک!
میخواهم حرفم را به کرسی بنشانم. میخواهم با تو دعوا کنم؟ راستی میگذاری دعوایت کنم؟ سرت داد بزنم؟ دلم ازت پر است و از تمام وجودت تنفر دارم. راستی ناراحت که نمیشوی اینقدر صریح حسم را به تو میگویم؟ گفتم که من آدم صادقی هستم!
اشک از گوشه چشمانم فضولی میکند! مچش را میگیرم و خودش را پرت میکند روی گونهام!
بیا داد بزنیم سرِ هم. بیا فریاد بکشیم. بیا تا بکشمت. هرآنچه نباید در تو جریان داشته باشد را!
صورتم را با دستانم می پوشانم. می نالم:
- بیا و بیاهمیت باش به روزایی که یغما ازت سراغی نمیگیره!
این بار تلفن خانه بیمقدمه میپرد بین بحث بیمنطق من و دلم. بلند میشوم شماره از خارج کشور است… بینی بالا میکشم و گوشی را برمیدارم:
- جانم. سلام بابا!
romangram.com | @romangram_com