#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_اول_پارت_226

چشمانم را می‌بندم و نفس عمیقی می‌کشم… می‌گوید:

- ترسیدی؟

نگاهش می‌کنم با تمام سنگینی پلکهایم می‌گویم:

- آره. ترسیدم که دوستم نداشته باشی!

می‌خندد. نگاهش تیزتر، جدی می‌شود. در کسری از ثانیه عوض می‌شود؛ اما کماکان همان

دل‌خواه من است:

- هیچ‌وقت تو زندگیمون غرورتو بیشتر از من دوست نداشته باش! از این لوس بازیا بدم میاد! اینکه بمیری؛ اما منتظر بمونی.

آرامتر می‌گوید:

- اونی که برات پیشمرگ میشه منم نه غرورت! دخترا معنی غرورم نمیدونن. اینکه توقع دارن اونی که تو ذهن عجیبشون پیچ و تاب میخوره از زبون یه مرد دربیاد واقعاً مسخرس… اگه دوست داری بگو. دوسم نداری هم بگو! اما غرور. غرور برای مرده. ناز برای زنه. اینروزا جاش عوض شده!

در خانه را بازمی‌کند. در همان حیاط مرا به آ*غ*و*شش می‌کشد:

- برای من ناز کن. همه شو میخرم!

ماهی نگاهم که نه ماهی قلبم از خوشی می‌میرد…

لابه لای حادثه گمشده ام… و هیچ کسی نیست که بفهمد چقدر تکرار مکرر این خاطراتی که هیچ دردی را دوا نمی‌کنند سخت است و غیر قابل درک! در این میان منم که مرکز راینم. مرکز راین! در گذشته غوطه ور می‌شوم. یاد تعاریف یغما… یاد اینکه چگونه و چقدر ساده رهامم را از دست دادم… همانروزی که به خانه آمد. داد زدم و او جلویم را گرفت. داد زدم و او آهسته گفت که تنها یک سرعت بالا زندگیم را ازم گرفت.

یغما سرش را درون یقه اش فرومی‌کند. دستش می‌لرزد، نگاهش می‌لرزد، صدایش هم! و من نمیلرزم کمی در خودم میمیرم و گوش به آوازی میسپارم که از رهامم و نجوای نبودنش می‌گوید:

- نگار خانوم! رهام. بذار بعدا حرف بزنیم الان…

داد می‌زنم:

- بگو… بگو!

روبه رویم زانو میزند.

- تند میومد… خیلی تند. باهم حرف میزدیم… در مورد تو حرف میزدیم! نگار. ازم دلخور بود. ما شب قبل در مورد مسائلی که بینمون پیش اومده بود حرف زدیم. بحث کردیم؛ اما دعوا نکردیم! رهام هیچ‌وقت غیر منطقی قبول نمیکرد و حرف نمیزد!

براش توضیح دادم… حرفامونو، حتی. حتی یه گوشه ای از احساسمو! منو کتک نزد. داد نزد. الکی غیرتی نشد. اروم باهام صحبت کرد و متقاعدم که من به تو هیچ ربطی ندارم. ولی نگار به جون رادینش قسم وقتی تو راه بودیم دلش از من پر نبود… از تو پر نبود… از هیچ کس دلخور نبود. چون ازش معذرت خواهی کرده بودم! چون گفته بودم غلط کردم!

romangram.com | @romangram_com