#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_اول_پارت_224
بازهم حرفم را میبرد:
- حالا چه خواسته چه ناخواسته حرفتو زدی دیگه… بهونه نیار!
خندهام میگیرد… با تاسف سری تکان میدهم:
- بحث با تو بی فایدست!
میخندد و دیگر چیزی نمیگوید؛ اما من در میان شورش این همه فکر میانبری میزنم به افکاری که گریبانگیر دهانم شده!
****
دستم را میگیرد و من یک آن حس میکنم دنیا در دستان من است.
در خیابانهای خلوت راه میرویم و رهام از گذشته و درس عبرت و حال و داشتن منو خیلی چیزهای دیگر میگوید!
من تنها گوش میدهم و ل*ذ*ت میبرم.
نگاهم میکند:
- من به پدر مادرم ظلم کردم و عاقبتشو دیدم. نمیذارم رادینم اینجوری بشه!
لبخند میزنم:
- من به تو ایمان دارم!
- ایمان کافی نیست!
- من من همهچیز از تو دارم!
جدی نگاهم میکند:
- من خودم خیلی چیزا ندارم. تو چیجوری همهچیزت از منه!
میخندم و به بازویش تکیه میدهم:
- پیچیدش نکن. دوست دارم. دوسم داری!
میخندد:
romangram.com | @romangram_com