#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_اول_پارت_223
هستی جان ناراحت که نشدی؟ من با خودم تعارف ندارم با توام همین طور. بذار فروتنانه بگم شاید لایق این پوشش نیستم! در هر حال ممنونم که چند روز، تنها چند روز نشونم دادی هر لحظه که تو اجتماعی کار آسونی نمیکنی!
لبخند میزند؛ اما نگاهش را میفهمم که یک جوری شده است:
- این چه حرفیه؟ هر کسی حق انتخاب داره. انتخاب توام قابل احترامه!
لبخند میزنم.
- چادرو بهت پس میدم که فقط فکر نکنی واسه مکان های زیارتی و چه میدونم پوشوندن نقصان یا هر چیز دیگه میپوشمش.
بازهم لبخند میزند و پرتقالش را پوست میکند. به مبل تکیه میدهم. آرام میگوید:
- یغما به خاطره تو داره خودشو به آب و آتیش میزنه… اون به خاطر تو تغییر کرده!
- من این تغییرو نمیخوام.
دستش از حرکت میایستد و نگاهم میکند:
- یعنی چی؟ به نظر من یغما خیلی خوب از پس خودشو تلافی اونچیزی که بوده براومده!
کلافه نگاهش میکنم:
- هستی من اگر بخوام یغما رو قبول کنم تنها در یک صورته; من کسی رو میخوام که خودش باشه نه اونچیزی که فکر میکنه میخوام!
لبخند نازکی کنار چین های لبش مینشیند:
- جان؟ چی شد؟ یغمارو قبول کنی؟ آره؟ اینطوریاس؟
از کلمه کاربردی ام شاکی میشوم:
- نه… منظورم.
میخندد و پوست پرتقالی سمتم پرت میکند:
- نه دیگه. نه خانوم حرف دلتو زدی.
- من نا خواسته.
romangram.com | @romangram_com