#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_اول_پارت_221
بغض میکنم:
- یکبار مردم بی مشورت… یکبار سرخود. یکبار بدون توجه به من و وجودم منو مال خودش کرد! این بار نمیذارم بدون رضایتم حتی حرفی از خواستن بزنی!
روبه رویم میایستد:
- باشه… باشه… اروم باش! نگار. نمیفهممت مگه.
بین حرفش میپرم:
- دل بکن از کسی که درکش نمیکنی. منو نمیفهمی پس تمومش کن!
- نگار. تو مگه از بودن با رهام ناراضی بودی که الان این حرفو میزنی؟
داد میزنم:
- نه. نه. من از نادیده گرفتن نظرم و خودم عصبی میشم! میفهمی؟
- آره… آره عزیزم میفهمم. آروم باش!
- من ارومم.
- نه نیستی! برم؟ برم آروم شی؟
پایین مبل راحتی مینشینم. روبه رویم روی زانو مینشیند! چشمانش نگران است!
- نگار خانوم. ببخشید. خب؟
جوابش را نمیدهم. خسته کنارم مینشیند. پاهایش را تا میکند در شکمش:
- بابا لامصب چرا باهام اینجوری میکنی؟ چرا یه کم راه نمیای؟ مدارا واژه سختی نیست. عمل کردن بهشم سخت نیست!
نگاهم میکند:
- نگار… شور عشقو درنیار. دوست داشتن خوبه! وفاداری از اون بهتر؛ اما این نمیشه. این وضعش نیست!
من هزار قدم میام سمتت. محض رضای خدا یه قدمم تو بردار! یه کم به خودت کمک کن که خوب بشی و از این حال و هوای مسخره بیرون بیای! به خدا من به جای تو خسته شدم!
romangram.com | @romangram_com