#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_اول_پارت_220

از آشپزخانه می‌گویم:

- نه. حوصله نداشتم!

زیر کتری را روشن می‌کنم! چادرم را درمیارم… با وسواس تا می‌کنم کنارم روی مبل می‌گذارم! روبه رویش می‌نشینم!

لبخند میزند! ناخودآگاه لبخند می‌زنم!

- دلم برات تنگ شده بود!

اینجور مواقع میگویندمن هم همینطور؛ اما من نمی‌توانم بگویم… نمی‌توانم!

- فیروزه گفت میخوان برن کنسرت. میخوای بگم برات بلیط بگیره؟ اگر تو بری منم میام!

حوصله اش را ندارم؛ اما نباید همینگونه در این لاک خستگی و روزمرگی فرو روم:

- نمیدونم. کی هست؟

- دوازدهم!

شانه بالا می‌اندازم:

- فکر نمی‌کردم بیای!

حرفی نمی‌زنم! کمرش را از مبل جدا می‌کند:

- نگار! من با مامانم در مورد تو صحبت کردم!

گر می‌گیرم… خشمگین نگاهش می‌کنم:

- چی؟ با مادرت حرف زدی؟ برای چی؟

با لبخند آرامی می‌گوید:

- گفتم که. گفتم که میخوامت!

عصبانی بلند می‌شوم:

- میخوامت؟ همین؟ هه. مثه اینکه باورت شده حقی از من داری؟ مهم منم. مهم احساس منه!

romangram.com | @romangram_com