#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_اول_پارت_219


***

تا خوده خانه با همان چادر میایم. حس قشنگی به دلم سرازیر می‌شود! دلم غنج می‌رود وقتی خودم را در آینه می‌بینم! کلید را در قفل میچرخانم! صدای بهت زده یغما به گوشم میرسد:

- نگار.

برمی‌گردم. با تعجب به چادر روی سرم خیره می‌شود… نزدیک‌تر می‌شود… چادر را در دستش

می‌گیرد:

- چادر؟ چادر پوشیدی؟

نگاهش می‌کنم! امروز را همین‌گونه‌امتحانی پوشیدم نه با قصدی؛ اما… دلم می‌خواست که

بگویم چادری شده‌ام… به دروغ!

- آره معلوم نیست؟

سرش را کج می‌کند. با اخم تصنعی می‌گوید:

- داری کار منو سخت تر می‌کنی!

گنگ نگاهش می‌کنم. با خنده می‌گوید:

- دیگه باید ریش بذارم. یقه آخوندی بپوشم نه؟

خنده‌ام می‌گیرد؛ اما نمی‌خندم! شانه بالا می‌اندازم:

- چه ربطی داره؟

جوابم را نمی‌دهد. خریدهایم را برمی‌دارد. چند قلم جنس از بازارچه؛ امامزاده خریده ام!

پشتم بالا می‌آید. عذابم می‌شود اگر بخواهد بیاید داخل خانه!

در را باز می‌کنم و داخل می‌روم… او هم پشت سرم! خرید هایم را روی کانتر می‌گذارد! روی مبل می‌نشیند!

- هنوز چمدونتو باز نکردی؟


romangram.com | @romangram_com