#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_اول_پارت_217
صاف مینشینم:
- سلام!
- باور کنم نگار زنگ زده به یغما؟
لبخند میزنم.
- خوبی؟ خوش گذشت؟
- بد نبود جات خالی!
- هه… آره جای منم که واقعاً خالی بود!
از لحن دلخور صدایش دلچرکین میشوم!
- رادین خوب بود؟
- آره خیلی دلش برات تنگشده بود.
- منم همین طور. ایشالا کارم کمتر شد میرم میبینمش!
بازهم این لبخند دلقک صفت!
- امشب تنهایی؟
- نمیدونم؛ اما غروب با هستی میخوام برم امامزاده صالح!
نفس عمیقی میکشد.
- میخوای شام بیای اینجا؟
اخم میکنم. قاطع و سریع میگویم:
- نه…
یغما برایم تا زمانی دلنشین است که همان یغمای بی حاشیه باشد!
romangram.com | @romangram_com