#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_اول_پارت_216
***
زندگی روی دور تند افتاده است! نمیدانم چرا اینقدر این روزها سریع میگذرند! چمدانم را وسط اتاق میاندازم! امروز صبح از شیراز برگشتم! دلم گرم شد با دیدن رادین! بیقراریام کمی سامان یافت! سبکتر شدهام! رادین کلی دلتنگم بود… من بیشتر! هرچه میخواستم بگویم رادین را، یادگاره عشقم را پس بدهید؛ اما نشد! نتوانستم! نگاهم دست خالی برگشت! یغما زنگ نمیزند! سراغی نمیگیرد… و هنوز هم معنی این رفتارهایش را درک نمیکنم! اگر برای من بیقرار است پس چرا نشانی نمیگیرد! شیطانی میکند دلم! بیخودی دلم میخواهد بیاید، منت بکشد، عاشقانه در گوش بیصاحبم بخواند، ناز کنم و نه بگویم و برود! انگار اینگونه تنهایی من پر میشود! عوضشدهام! درست؛ اما حس میکنم گاهی واقعاً عوضی هم میشوم! میدانم این رفتارها در برابر یغما ظلم است؛ اما خب… چه کنم؟ هستی میگوید این عقده ایست که از گذشتهها در من گرهخورده! میگوید رهام دنبال تو ندوید. تو دنبال قلب او دویدی و حالا در مقابل رفتار یغمایی که برایت هر کاری میکند بهانهجویی میکنی! ناز میکنی و میخواهی حرص گذشتهات را سر حالت دربیاوری؛ اما باور کن که اینگونه نیست! من فقط نمیتوانم دوستش داشته باشم همین!
موبایلم را جواب میدهم:
- جانم؟
- جانت بیبلا. نگاری میای غروب بریم؛ امامزاده صالح؟
- نمیدونم… خب… آره آره میام!
- خسته که نیستی؟
- نه بابا مگه من خلبان بودم؟
میخندد:
- فدات… باهم بریم یا میای خودت؟
- میام… خودم میام!
- راستی برات یه چادر مشکی خوشگل گرفتم! بیارم امامزاده بپوشی؟
ناخودآگاه لبخند میزنم:
- آره عزیزم… آره بیار!
با خوشحالی میگوید:
- باشه؛ پس غروب میبینمت! خدافظ!
جوابش را میدهم و کلمه خاموش را لمس میکنم! لباسهایم را درمیآورم… به حمام میروم! غسل میکنم در اولین فرصت جانماز اهداییام را پهن میکنم! بوی خوبی میدهد! نمیدانم شاید بوی خداست؛ اما این عطر نام و نشانی ندارد! وقتیکه نماز میخوانم انگار در آسمانم! نمیدانم چرا؛ اما روی زمین نیستم! دیگر کمتر بیقراری میکنم. کمتر میگریم! برعکس بیشتر این لعنتی در ذهنم جولان میدهد!
باید دستش را بگیرم از ذهنم پرتش کنم بیرون؛ اما نمیشود! شبها موقع خواب بدجور به سراغم میآید!
روی مبل مینشینم! از سر بیکاری پیامهای تبلیغاتی را پاک و شمارههای اضافهام را حذف میکنم! صفحه موبایلم را با عکس رهام مزین میشود! مخاطبینم را چک میکنم! دستم است یا عقلم نمیدانم یک کدام گولم میزنند! به خودم میآیم که در انتظار بوق های پیاپی یغما را بیابم:
- جانم؟
romangram.com | @romangram_com